چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

هر اظهار نظری درباره‌ی عشق،
آن را به تباهی می‌کشاند.
لِف تالستوی

"به اعتقاد داستایوفسکی،

سعادت، موفقیت در زندگی نیست،

بلکه در شور ساده و صافی و صادقانه ای است که آن را جوشان می دارد،

ولو با غم توأم باشد."

از مقدمه سروش حبیبی بر رمان شبهای روشن

  • ۲ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۵
  • امیرحا فظ

فکر میکنم، اگر شما هم مانند من، نه به صورت حرفه ای، بلکه از روی علاقه و سرگرمی پیگیر پست های وبلاگستان باشید، حتما تا حالا با وبلاگ خرمالوی سیاه آشنا شده اید. 

نویسنده این وبلاگ خانم آلما توکل هستند. راستش من از نزدیک با ایشان آشنا نیستم. ولی چندی پیش ایشان در یکی از پست هایشان عنوان کرده بودند که در آستانه سی سالگی هستند و فکر می کنند آن جور که میخواسته اند، کاری مفید و تاثیرگذار انجام نداده اند. دوست داشتم در اینجا عنوان کنم که به عقیده من (بنده حقیر البته) ایشان در مورد خودشان تلقی کاملا اشتباهی دارند. فکر میکنم تنها راه رسیدن زنان به حقوقشان در مملکت ما از راه آگاه سازی و اطلاع بخشیدن به مردم است. متاسفانه، در جامعه ما چه بسیارند زن هایی که کمتر از یک مرد، با حقوق خود آشنا هستند،چه رسد به اینکه بخواهند از آن دفاع کنند. در اینجا با صدای بلند عنوان میکنم که من برای شخصیت ایشان ارزش و احترام بالایی قائل هستم و مطالب وبلاگشان در اولویت های من برای خوانده شدن قرار دارند. ایشان با مطالبی که در وبلاگشان منتشر می کنند، به مقدار بسیار زیادی در بهبود و بیشتر شدن آگاهی من در رابطه با حقوق زنان و تبعیض جنسیتی رایج در جامعه تاثیرگذار بودند و هستند. این را هم بگویم که من به تندروی هایی که برای ایجاد تغییرات سریع در جامعه میشود، اعتقاد چندانی ندارم. و فکر میکنم راهی که خانم توکل برای احقاق حقوق زنان در جامعه برگزیده اند، یعنی آگاهی بخشی و باز کردن چشم ما به وقایعی که هر روز اطراف هرکداممان در حال اتفاق افتادن است، بهترین و مطمئن ترین راه است. برایشان آرزوی سلامتی دارم، امیدوارم راهشان پر رهرو باشد و هر روز تعداد خوانندگانشان بیشتر و بیشتر شود.

  • ۳ نظر
  • ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۴
  • امیرحا فظ

میشه به زندگی مث یه هدیه نگاه کنیم. میشه بگیم، این زندگی تنها شانس ما برای نفس کشیدن و انسان بودنه. آخرش؟!، معلومه!. میمیریم، به خاک تبدیل میشیم، بعدش هم شاید به درخت، شاید به پرنده، یا هر چیزی که دوست داریم بشیم. داشتن شانسی برای دیدن دنیا، اون هم در قالب یه انسان می‌تونه معجزه باشه، هر روز صبح، شنیدن صدای پرنده ها و از خواب بیدار شدن می‌تونه معجزه باشه. دیدن چیزای کوچیک و انجام کارهای کوچیک، مثل گفتن یک "دوست دارم"ساده، می­تونه معجزه باشه. فکر میکنم، به اینکه ما اینجا هستیم و شاید تنها دلیل بودنمون فرایندهای عجیب و غریبی باشن، که یه روزی، بنا به هر دلیلی، هیچ جای دیگه­‌ای از جهان هستی تکرار نشن.

پیش خودمون باشه، دنیا جای خوبی نیست ولی زندگی حتما ارزش زیستنش رو داره،..

 

  • ۱ نظر
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۸
  • امیرحا فظ

کوهنوردی یک روش زندگی است. روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود. روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می‌رود. راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی‌دهند و ایشان را نیازی به سوت و کف مشوقان درقله نیست. ناجی بی‌منت یکدیگرند. گروه می‌سازنند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود. مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد. قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق. عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست. کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست. به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است. ... 

"ادموند هیلاری - نخستین فاتح اورست"

پی‌نوشت: مطلب را از اینجا برداشتم. 


  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۵
  • امیرحا فظ

*. در افسانه­ها آمده است که پرنده‌ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده‌ای بر زمین به پای او نمی‌رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه‌های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی‌گیرد. آنگاه همچنان که در میان شاخه‌های وحشی آواز سر می‌دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می‌شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می‌شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.

 آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد... باری آن افسانه چنین می‌گوید...

**. رالف عزیز، من درک میکنم، می‌دانم، می‌دانم. هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی‌تواند آن را نابود انگارد. حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم. فقط همین. همچون آن افسانه‌ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می‌رفت. چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود. ما می توانیم بدانیم کدام کارمان اشتباه است، حتی پیش از آنکه بدان کار بپردازیم، اما این آگاهی نه می تواند فرجام را تغییر بدهد و نه روی آن تاثیری بگذارد، مگر نه؟

هر کسی ترانه ی کوچک خود را می خواند و باور دارد که زیباترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده. ما خود خار سازیم و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شود. تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که درد بکشیم و به خود بقبولانیم که ارزشش را دارد.

***. رمان زیبای پرنده خارزار را به پیشنهاد یکی از دوستان، شروع کردم. انتهای فروردین بیشتر از چهار ماه می شود که این رمان زندگیم را با خودش درگیر کرده، دلم نمی آید تمامش کنم. عشق، خدا، جنگ، درد و رنج انسان و مرگ از مهمترین عناصری است که کالین مکالو در این رمان کلاسیک به خوبی به آنها پرداخته.

یکی از چیزهایی که در حین خواندن این رمان متوجه حضورش در عادات و رفتارم شدم، نمیدانم، اسمش را می‌گذارم "روانشناسی چشم‌ها". حالا که به انتهای رمان نزدیک شده ام، در زندگی روزمره ام انگار این چشم‌های افراد هستند که با من حرف می‌زنند.

کتاب را آهسته می‌خوانم، بلکه این عاشقانه زیبا دیرتر تمام شود...

  • ۲ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۲
  • امیرحا فظ
در یک جمع دوستانه که بعد سالی، چند نفر دور هم می نشینند، اولین بحث هایی که شکل میگیرد درباره سیاست است. اینکه فلانی چه گفته و چه کار کرده یا اینکه سیاست های آمریکا در قبال ایران چه بوده است. اینها که تمام شد، بحث دوم می تواند راجع به مسائل اقتصادی باشد، از قیمت زمین و آپارتمان و ویلا شروع و در نهایت به ارائه راه حل هایی برای مهار تورم ختم می شود. دست آخر هم که همه حرفهایشان را زدند، یک عده ای تیم تشکیل می دهند و به نفر سومی اصطلاحا تیکه می اندازند و او هم جواب می دهد. کمی به هم دیگر می خندند و از این کار لذت می برند. و مهمانی تمام میشود. مگر غیر از اینها کار دیگری هم می شود کرد؟! بعله میشود، می شود  دائما به موبایل نگاه کرد و  در حین صحبت کردن با دیگران تلگرام  و اینستاگرام و ... را چک نمود. :)
 
  • ۰ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۲
  • امیرحا فظ

درس خواندن، درس خواندن و درس خواندن، از من آدم دیگری ساخته.

نشستن و دیدن تلویزیون، تبدیل به یکی از سخت ترین کارهای زندگیم شده. 

 شده ام  آدمی که حضور توی جمع خیلی براش سخته. 

خسته شدم از سوال و جواب های تکراری، ترم چندی، کی تمومه؟، راضی هستی؟

آدمی هستم که دور شده است از بقیه آدم ها.

در کنار دیگران باشی و با آنها قدم بزنی، اما از آنها نباشی و حرفهایشان را نفهمی،... 

  • ۱ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۵
  • امیرحا فظ

به آهنگی که دوستش داری گوش کنی .

خودت را به خوردن یک بستنی مهمان کنی.

به کتاب فروشی مورد علاقه ات بروی و بنشینی و از ورق زدن کتاب ها لذت ببری.

در یک روز کاملا ابری، پنجره را باز کنی و در حالی که از دیدن آسمان لذت می بری خودت را به خوردن یک نوشیدنی داغ مهمان کنی.

شعر بخوانی و سعی کنی شعرهای شاعری را که دوستش داری، به خاطر بسپاری.

عصر یک روز تعطیل در حالی که تنهایی، به یک رستوران خوب بروی و لذیذترین غذا را برای خودت سفارش بدهی. 

کوله ات را برداری و بیخیال همه چیز، فقط برای تفریح و استراحت راه جاده را در پیش بگیری. 

راستی، آخرین باری که به خودت هدیه دادی کی بود؟ یادت میاد؟!

  • ۳ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۰۰
  • امیرحا فظ