چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

آب چشمه‌ی خنک، دیگه نمی‌خوای بخوری؟!

ادبیات جدا از آنکه نیاز ما را به تداوم بخشیدن به زبان و فرهنگ برآورده می کند کارکردی بس مهمتر در پیشرفت انسان دارد و آن اینکه در اغلب موارد بی آنکه تعمدی در کار باشد به ما یادآوری می کند که این دنیا، دنیای بدیست و آنان که خلاف این را وانمود می کنند یعنی قدرتمندان و بختیاران به ما دروغ می گویند و نیز به یاد ما می آورد که دنیا را می توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و تصور ما می تواند بسازد شبیه تر کرد.

پادکست چرا ادبیات را چندین بار گوش کنید!

  • امیرحا فظ

قانون نباید از طبیعت پیروی کند بلکه قانون بایستی طبیعت را اصلاح کند. انسان ها قانون را برای حکمرانی بر ارتباطاتشان اختراع کردند. چگونگی ما و نحوه زندگی ما از قانون تاثیر می پذیرد. پیروی یا تخطی از قانون.

انسان ها آزاداند و آزادی آنها فقط با حق آزادی دیگران محدود می شود. مجازات یعنی انتقام. مخصوصا وقتی هدف ما آسیب رساندن باشد. این کار باعث جلوگیری از وقوع جرم نمی شود. اما قانون به چه حقی انتقام می گیرد؟ به نام معصومیت؟ آیا معصومیت قانون ها را تصویب می کند؟ آیا کسانی که قانون ها را تصویب می کنند معصومند؟

A short film about killing- krzysztof kieslowski

  • امیرحا فظ

میدونم که توی این دنیای مادی، هیچ کس نیست که گرفتاری و غم و غصه نداشته باشه. بعضی وقت ها آدم هر کاری میکنه نمیشه، هر جا میره به در بسته میخوره. جواب نمیگیره، نمیگیره تا خسته میشه. امروز یکی از همون روزا بود برام. خیلی اذیت شدم، تا اینکه ناخودآگاه یاد این شعر افتادم. از سالها پیش این شعر رو حفظ کرده بودم.  گوش کردن این شعر مولانا با صدای عبدالکریم سروش برای من مثل یک آرامبخش خیلی قوی عمل میکنه، 

چقدر آرومم...


 دکلمه شعر با صدای عبدالکربم سروش


  • امیرحا فظ

نشستن و هدف گذاری کردن و برنامه ریزی کردن برای من یکی از سخت ترین و انرژی بر ترین کارهای دنیاست. موقع انجام این کار اضطراب میگیرم. مدام کار را نیمه تمام میگذارم و به هر بهانه ای خودم را به کار دیگری مشغول میکنم. مثل همین الان که وسط نوشتن برنامه کاری بهمن ماهم، آمده ام، و پست مینویسم. برای من، انجام این کار یکی از ضروری ترین هاست. از فردای روزی که برنامه هام و اهدافم رو نوشتم با آرامش و لذت بیشتری کار میکنم. انگار وقتی برنامه ریزی میکنم راحت تر و خیلی سریع تر میتونم کارها و پروژه هام رو انجام بدم. 

یک بار وقتی این را برای یکی از دوستانم میگفتم در جواب گفت: "با انجام این کار دیگه تو یه آدم نیستی بلکه یک ماشینی!" حرفش درست با غلط. نمی دانم! به نظرم انسان باید همونجوری زندگی کنه که لذت بیشتری میبره، یا اینکه درد کمتری رو متحمل میشه. بی برنامه بودن برای من یعنی تبدیل شدن به یک انسان غیرموثر. این برای من مثل کابوسه که روزم رو به پایان ببرم، بدون اینکه کتابی خونده باشم، مقاله ای را پیش نبرده باشم، تفریح نکرده باشم و (هرچند خیلی کم) برای دیگران مفید نبوده باشم.

  • امیرحا فظ

عزیزترین، می شنوم که تصمیم، جایگزین تردیدهایت می شود و ادامه کار متوقف می‏ ماند. هیچ کس باور نخواهد داشت که نگاه تیزبین فروغ در جامعه ای پدرسالار نتواند مادری شایسته را پیدا کند. مادر نمونه، شاید گمنام ترین مادر جوان از دست داده این مرز و بوم باشد. شاید نصرت بانو باشد که دختری چون تو را در دامان خود پرورش داد. شاید مادر من باشد، که سپید بود به سپیدی ماه و چشمان پرمهرش دو دریاچه از عسل، با گیسوانی به رنگ خرما و نقره که وقتی چادر سفیدش را بر سر می نهاد، شبهی بود ایستاده به قیام. و وقتی به سجود میرفت، سر بر شانه او می نهادم، او صبر میکرد، الله اکبر بلندتری میگفت و من برمیخواستم. او برمیخواست. دلش با خدا بود و چشمانش بدرقه من و مهرش برکت تمام زندگی ام.

بهترین، هیچ کس جز من نمی داند که تلاطم درون تو از عمق چه عاطفه ایست...

بانوی اردیبهشت- نویسنده و کارگردان: رخشان بنی اعتماد

  • امیرحا فظ

میان آرزوی تو و معجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.
"ناشناس"


  • امیرحا فظ

دوم راهنمایی بودیم. یکشنبه ها دو زنگ آخر ورزش داشتیم. همه طول هفته بچه ها به عشق همین دو ساعت مدرسه می آمدند. معلم ورزشمان خوب بود. مهربان بود. آن روزها فوق لیسانس داشت و میگفتند که از دانشگاه های کانادا پذیرش گرفته. نرفته بود. دلیلش؟! خیلی جوان بود. فکر میکنم دلش پیش کسی بود. 

معلم هایی که درسشان قدری عقب تر بود و وقت نداشتند همیشه به زنگ ورزش طمع داشتند. یک بار معلم درس ادبیاتمان امتحانش را انداخته بود در ساعت ورزش. بچه ها همه شاکی بودند. قرار شد ساعت اول ورزش را امتحان بدهیم و بعد برویم بدون گرم کردن و نرمش، فوتبال! 

آن صحنه را هیچ وقت یادم نمی رود. معلم ادبیاتمان برگه ها را پخش کرد و رفت تا به کلاس دیگرش برسد. چند دقیقه ای گذشت. بچه ها همه عصبانی. امتحان سختی هم گرفته بود. معلم ورزشمان از کلاس بیرون رفت و دوباره برگشت. گفت: "بچه ها من حواسم هست، اگه کسی اومد بهتون خبر میدم، هر کاری می کنید فقط سروصدا نکنید!" و اینطور بود که آنروز تبدیل شد به بهترین و شادترین زنگ ورزش ما. 


پی نوشت: امروز آخرین امتحانم رو دادم. آخرین امتحان درسی. بعد بیست سال درس خوندن. دارم به این فکر میکنم که توی این مدت چند تا امتحان داده باشم خوبه؟! امتحان های میانترم،پایان ترم، کوییز، کتاب باز، المپیاد، استانی، قلم چی، کنکور، آمادگی دفاعی! :). البته یه امتحان دیگه مونده. امتحان جامع. اما دیگه از کلاس و درس و استاد و جزوه و پروژه خبری نیست. من مانده ام و یک امتحان نهایی که از الان تا خردادماه فرصت دارم تا خودم را برایش آماده کنم. این روزها این شعر را زیاد برای خودم تکرار میکنم:

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز/ استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

  • امیرحا فظ

عشق رنج طولانی را بر خود هموار میکند و مهربان است؛

عشق حسادت نمی ورزد؛

عشق از خودستایی و خودنمایی به دور است؛

از عشق رفتاری نازیبا سر نمی زند؛

منفعت خویش را نمی جوید؛

به سادگی آزرده و خشمگین نمی شود، بداندیشی را در آن راهی نیست،

نه از زشتی و شرارت بلکه از پاکی و حقیقت است که شادمان می شود؛

عشق همه چیز را تحمل می کند، به همه چیز باور دارد، به همه چیز امید دارد.

عشق هرگز شکست نمی خورد.

پولس قدیس

پی نوشت:

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را       «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست» 

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت      تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

اقبال لاهوری

  • امیرحا فظ