چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

به آهنگی که دوستش داری گوش کنی .

خودت را به خوردن یک بستنی مهمان کنی.

به کتاب فروشی مورد علاقه ات بروی و بنشینی و از ورق زدن کتاب ها لذت ببری.

در یک روز کاملا ابری، پنجره را باز کنی و در حالی که از دیدن آسمان لذت می بری خودت را به خوردن یک نوشیدنی داغ مهمان کنی.

شعر بخوانی و سعی کنی شعرهای شاعری را که دوستش داری، به خاطر بسپاری.

عصر یک روز تعطیل در حالی که تنهایی، به یک رستوران خوب بروی و لذیذترین غذا را برای خودت سفارش بدهی. 

کوله ات را برداری و بیخیال همه چیز، فقط برای تفریح و استراحت راه جاده را در پیش بگیری. 

راستی، آخرین باری که به خودت هدیه دادی کی بود؟ یادت میاد؟!

  • ۳ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۰۰
  • امیرحا فظ

اولین بار که آقای دکتر را در دفتر آموزش دانشگاه دیدم، فکر کردم احتمالا یکی از کارمندان معمولی دانشگاه است. خیلی ساده بود، بدون کت،تارهای موی سفید در میان موهای فرفری رو به بالا زده اش پیدا بود، صورت گندمی رنگ با لبخندی مهربان. تق تق، دوبار در اتاق رئیس آموزش را زد، کله اش را پایین انداخت و بدون اجازه وارد شد. وقتی وارد دفتر مدیر آموزش شدم و داشتم مشکلم را برایش توضیح میدادم، قبل از اینکه حرفهایم تمام شود، درحالی که داشت چای میخورد، چند سوال پرسید و بعد راه حلی جلوی پایم گذاشت. رفتم، کارها را انجام دادم، اما نشد. هفته بعد دوباره در دفتر آموزش به طور لحظه ای ایشان را دیدم. سرم را برایش تکان دادم به نشانه سلام، لبخندی زد و بدون  اینکه چیزی بگوید رفت. 

صحبتم با مدیر آموزش انجام شد، خسته و کوفته آمدم بیرون و راه افتادم به سمت خوابگاه. خستگی و درماندگی در چهره ام زار میزد. همینطور که سرم را پایین انداخته بودم و داشتم راهم را میرفتم، دیدم آقای دکتر، در حالی که میخواست مسیرش را عوض کند از طرف مقابل قدم میزند. سرم را که بالا گرفتم، نگاهمان تلاقی کرد. لبخند زدیم، پرسید: "چی شد، درست شد کارت؟" گفتم، پی گیرم،... خندید، تن صداش رو بالا برد، گفت:"اینقد جوش نزن، درست میشه". دوباره خندید. رفت. 

به این فکر میکنم که چقدر خوبند این آدم ها. این آدم های ساده ای که مشکلات دیگران برایشان مهم است. آدم هایی که امید می دهند و آدم هایی که لبخندشان امیدوارت میکند به ادامه دادن...  

  • ۱ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۴
  • امیرحا فظ
94 آمد و من را یک قدم  و یا شاید چند قدم به خودم نزدیک تر کرد. 

زندگی معنوی
-امسال به مدیتیشن نزدیکتر شدم. فهمیدم که اگر بخواهم بیشتر در لحظه حال بمانم باید مدیتیشن را جدی تر بگیرم. فهمیدم که اگر مدیتیشن انجام دهم شادترم و بیشتر لبخند میزنم. فهمیدم که مدیدیشن غذای روح من است و به روحم قدرت می دهد و اینگونه می توانم کنترل ذهن و جسمم را بهتر در اختیار بگیرم.

-امسال سعی کردم بیشتر به قلبم توجه کنم و کارهایی را که دوست دارم انجام دهم. نه برای مادیات، نه برای منفعت، نه برای اینکه امکان دارد این کار در چشم دیگری، چه طور به نظر بیاید، بلکه کارها را فقط برای دل خودم انجام دادم. سعی کردم بیشتر تمرین کنم که خودم باشم و کارهایی را که دوست دارم انجام دهم.  دوست دارم، دلم می خواهد، و به دیگری هیچ ربطی ندارد، را تمرین کردم،...

- دکتر سروش برای من یک پدر معنوی است. با صدایش آرام می شوم، او مرا از آدم هایی که دنیایشان را دوست ندارم  جدا می کند. "قمار عاشقانه" اش راه زندگیم را تغییر داد. باختن را دوست دارم چون همیشه بازنده ها جذاب ترند.  امسال چند سخنرانی خیلی خوب از دکتر سروش گوش کردم. همچنین استاد ملکیان با سخنرانی های دقیق و بی نقصش چندین گره کور در شخصیت من را باز کرد. سخنرانی "مقایسه خود با دیگری" را امسال گوش کردم و چقدر با خودم آشناتر شدم.

- خدا را شکر، در خانواده ای بزرگ شدم که از نظر عقاید دینی و مذهبی کاملا آزاد بودم. در دوران کارشناسی (و در اوج سکولار بودن) به واسطه استاد درس اندیشه مان با ایدئولوژی آشنا شدم. دیندار بودن را خودم انتخاب کرده ام. در طول این چند سال کم کم با نماز خواندن آشنا شده ام. برای من نماز خواندن یک مدیتیشن واقعی است. سبک میشوم و آرامم می کند. برای خودم هیچ اجباری در نماز خواندن قائل نیستم. امسال فهمیدم که نماز خواندن برایم فرصتی است که بتوانم تلاش کنم که حتی برای چند لحظه از دنیای مادی جدا شوم.

- یکی از مهمترین اتفاقاتی که امسال در زندگی معنوی من رخ داد خواندن کتاب "چگونه خدا را بشناسیم" نوشته دیپاک چوپرا بود. دوست دارم در مورد این کتاب در پست های جداگانه ای  بنویسم. کلا شخصیت دیپاک چوپرا به عنوان یکی از اساتید معنوی جهان امسال یکی از کشفیاتم بود.

زندگی اجتماعی
- امسال روابطم با دیگران را خیلی زیاد محدود کردم. از میان دوستانم بهترین ها را گلچین کردم، سعی کردم روابطم را با آنها عمیق تر کنم. 

- شبکه های اجتماعی را یکی پس از دیگری کنار گذاشتم. با فیسبوک شروع کردم و با فواصل چند ماه از یکدیگر تلگرام و در آخر اینستاگرام را کنار گذاشتم. کلا از قضاوت کردن و لایک کردن یا نکردن خوشم نمی آید. 

- همچنین امسال مدیریت انجمن علمی مان را به عهده گرفته بودم که به لطف خدا (و با شانس البته) انجمن برتر و  دبیر برتر شناخته شدم. 

پیشرفت های غیردرسی
-برای خودم در نظر داشتم که حتما سعی کنم روزی نیم ساعت  زبان انگلیسی بخوانم و کار کنم. تا 50 درصد از خودم رضایت دارم و کتاب هایی که قرار بود را تقریبا به نصف رسانده ام.

-در کارگاه آموزشی طراحی وب هم شرکت کردم که برام شروع فوق العاده ای بود. 

استقلال مالی
- زندگی اخلاقی بدون داشتن استقلال مالی امکان پذیر نیست. دریافت همان هزینه خیلی کم حق التدریس خیلی برایم شیرین بود. متوجه شدم که پول آزادی عمل بسیاری به آدم می دهد. اما دوست دارم همیشه به همان اصل "داشتن حدی از بهره وری" مالی پایبند باشم. حاضر نیستم به خاطر دستیابی به پول هرکاری را انجام دهم. ترجیح میدهم خوشبخت باشم تا پولدار

کتاب هایی که امسال خواندم

·         جاودانگی- میلان کوندرا (فروردین94)

·         جایی دیگر- گلی ترقی (خرداد 94)

·         زندگی جای دیگریست- میلان کوندرا (مهر 94)

·         گفتوگو با کافکا- گوستاو یانوش (آبان94)

·         جشن بی معنایی- میلان کوندرا (آبان 94)

·         فلسفه ای برای زندگی- ویلیام اروین (آبان 94)

·         عشق های خنده دار- میلان کوندرا (آبان 94)

 فیلم هایی که امسال دیدم  
  • The fault into our stars (فروردین 94)
  • ده فرمان- کیشلوفسکی  
  • Wild (اردیبهشت 94)
  • Patch adams  (اردیبهشت 94)
  • Wiplash  (اردیبهشت 94)
  • پیش از طلوع- لینکلیتر (خرداد 94) 
  • فارست گامپ (خرداد94)
  • زندگی زیباست  (خرداد 94)
  • طعم گیلاس- عباس کیارستمی (تیر 94)
  • در حال و هوای عشق- وونگ کاروای (مرداد 94)
  • اروس- وونگ کاروای (مرداد 94)
  • ویل هانتینگ خوب (شهریور 94)
  • راننده تاکسی- اسکورسیزی(شهریور 94)
  • کمپ X-Ray (مهر 94)
  • detachment (مهر94)
  • شیرین (آبان 94)
  • فرکانس ها (آبان 94)
  • جامه دران (آذر 94) 
  • ۲ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۰۴
  • امیرحا فظ

هیچ کس هرگز کاملا آزاد نیست/ آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود/ از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند، دیگر فرار غیر ممکن می شود/ قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساختمان بزرگ اداره ی ثبت اسناد،  زندان ماست/ همه ی ما لابه لای اوراق آن کتاب ها له شده ایم*

"آلبا دسسپدس"

*. این جمله را از وبلاگ زیبای "زنانگی های یک زن" برداشتم. خداقوت به خانم متولی برای وبلاگ بسیار خوبشان. 

**. اگر دوست داشتید به این پادکست که یکی از قسمت های برنامه چمدان است گوش دهید.

***. عکس متعلق به فیلم آبی ساخته کیشلوفسکی است. 

  • ۱ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۰
  • امیرحا فظ

این نامه را که نوشته عبدالحمید ضیایی است خیلی دوست داشتم، ترجیح دادم اینجا هم داشته باشمش. به نظرم انسان باید یک عمر بگردد تا آخر به همین چند کلمه ساده  برسد. خوشحالم که انسان هایی از جنس ایشان هستند و من افتخار خواندن کلماتشان را دارم.

لینک نوشته اصلی در وبلاگ "تناسخ کلمات"


سلام ایلیا. 
نه! این طوری فایده ندارد. باید کار دیگری بکنیم. باید توقعمان از آدم ها را صفر کنیم تا هیچ رفتاری آزار دهنده به نظر نرسد. باید آن قدر انتظارمان را از آدمها هیچ کنیم که اگر در حق ما خیانت و خطا کردند ناراحت نشویم و اگر خوبی و خیری روا داشتند، تعجب و تشکر کنیم

ما آدمیان، که خودم هم اولین شان هستم، انبانی سربسته از خشم و حرص و شهوت و خودخواهی هستیم که مهم تر از هر چیزی برایمان، توجه به منفعت ها و خوشایندهای فردی است.
سالهاست که این شعر نصرت رحمانی رو نمی تونم فراموش کنم :
"ای دوست 
این روزها 
با هر که دوست می شوم احساس می کنم 
آن قدر دوست بوده ایم که دیگر 
وقت خیانت است"
چطور میشه به تو گفت؟ به کی میشه گفت ایلیا ؟
نزدیکی، فاصله می آورد و فاصله نزدیکی می آفریند
من راز این چند کلمه ی تلخ را به نیکی دریافته ام ایلیا. همین چند کلمه ی ساده و بی آداب و متناقض را . آدم ها از نزدیک ، زیبا نیستند . همون بهتر که از دور بایستیم و به آدمیان مهر بورزیم. می بینی؟ نمی گویم عشق بورزیم . این کلمه را دوست ندارم. از بس که با بدفهمی و استفاده ی زیاد، به ورطه ی ابتذال کشیده شده ، از بس که با رنج دلبستگی و وابستگی و هزار و یک رنج و بیماری بیهوده ی دیگر آمیخته شده این کلمه!
نه! بگذار از همون کلمه ی مهر استفاده کنم. مهرورزی عام و بی حساب. این طوری بهتر خواهد بود. به دیگران مهر می ورزیم اما هرگز با کسی آمیخته نمی شویم. هرگز!
باز هم صدای نصرت رحمانی در تمام سرم پیجیده و دارد با اندوه زمزمه می کند:
ای دوست!
درازنای شب اندوهان را
ازمن بپرس...

  • ۵ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۲
  • امیرحا فظ

وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.

یک مطلب بسیار زیبا و تامل برانگیز در باب ازدواج با آدم نامناسب

  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۴
  • امیرحا فظ

چند تار موی سفید، همین بهانه ایست که این طرف و آن طرف از دیگران (تقریبا زیاد) بشنوم که بگویند داره دیر می شه. جوابشان را با خنده میدهم. خودشان خوب میدانند، آدمی نیستم که به این راحتی ها تحت تاثیر دیگران بخواهم تصمیمی بگیرم یا تصمیمم را تغییر دهم. ولی خوب، حرفشان برایم حکم تلنگر را دارد. بعضی وقت ها شک میکنم که شاید اشتباه میکنم. شاید این جمع زیادی از دوستانم که یا متاهل شده اند یا در شرف متاهل شدن هستند، یک چیزی بیشتر از من سرشان می شود. البته هر کس شرایط زندگی خودش را دارد و نباید خودم را با دیگران مقایسه کنم. 

قبلا هم اشاره کرده بودم، شک ندارم که ازدواج راه حلی است که جامعه بشری در طول تاریخ به آن رسیده است. که انسان ها با ازدواج میتوانند احساس خوشبختی بیشتری را در زندگی تجربه کنند. و علاوه بر تولید مثل و ادامه نسل بشر بر طول عمر خودشان هم بیفزایند. البته این امر در صورتی محقق میشود که ازدواجی صحیح و با شناخت و خیلی پارامترهای دیگر صورت گیرد. متاسفانه در بیشتر موارد هم چنین اتفاقی نمی افتد. در این صورت اتفاقات ناگوار فراوانی رخ میدهد.  

با خودم فکر میکنم. بیشتر افرادی که اطرافم هستند، ملاک هایشان برای ازدواج چیست و من چقدر با آنها فرق دارم.  اصلا فکر کزدن به این چیزها هم حالم را خراب میکند. اینها فقط به پول، زیبایی، مدرک  و اینجور چیزها فکر میکنند. در ذهنشان هیچ تعریفی برای زیبایی وجود ندارد، چرا میگوییم فلانی زیباست؟ این را نمی فهمند که زیبایی یک امر نسبی است. شخصی که از نظر من زیباست شاید در نظر آنها اینطور نباشد و بالعکس. اینها را نمی فهمند. اینها به کنار، زیبایی درون افراد را نمی بینند، باهوشی را با بدجنسی اشتباه میگیرند، پرحرفی را با داشتن اعتماد بنفس و هزار و یک چیز دیگر.

اینها را گفتم تا بگویم من با اطرافیانم فرق دارم. ملاک هایشان برایم خنده دار است و گاهی وقت ها فکرها و کارهایشان ناراحتم می کند. چاره ای نیست. باید ساخت و سوخت. پذیرفته ام که آنها را نمی توانم تغییر دهم.    

از خودم  بگویم. پیش از هر چیز اشاره کنم به اینکه مطالبی که اینجا می نویسم برای رسیدن به جمع بندی با خودم هست. باید تصمیمی بگیرم و قاطعانه آن را دنبال کنم.

 اولین شرط داشتن زندگی اخلاقی برای من، استقلال مالی است.  درآمدهای من از طریق حق التدریس و یا گاهی انجام پروژه با توجه به سبک زندگی که برای خودم انتخاب کرده ام تقریبا جور در می آید. البته خیلی جاها مثل پرداخت هزینه دندانپزشکی، از پدرم کمک می گیرم. ولی تا جایی که امکان دارد این کار را نمی کنم. 

کم کمش بدون فرصت مطالعاتی که میخواهم بروم، دو سال دیگر از درس خواندنم باقی است. در اطرافم زیادند دانشجوبان متاهلی که گاهی فرزند هم دارند. اوضاعشان سخت است، بعضی ها شغل ندارند و با کمک خانواده زندگی میکنند. خود این دانشجویان هیچ، آخر همسر و فرزندانشان چه گناهی کرده اند؟ واقعا  این پدیده ها برای من عجیبند.

مسئله دیگر برایم مسئله سربازی است. برایم شرایطی عجیب پیش آمد، من که عمری فکر میکردم سربازی نخواهم رفت، مشمول شدم. ناگفته نماند که یکی از دلایل ادامه تحصیلم هم همین قضیه بود، با محیط سربازخانه آشنا نبودم، ولی حداقل میدانستم که عاشق محیط دانشگاهی هستم. در شرایط فعلی، دو سال در طرح خدمت سربازی باید در جایی با حقوق بخور نمیر خدمت کنم.

و مسائل مهم دیگر مثلا اینکه فکر میکنم هنوز نسبت به خودم شناخت کاملی ندارم و مهمتر شناختم و درکم نسبت به خانم ها خیلی کم است.


اینها را اینجا نوشتم تا برای خودم مشخص شود که ازدواج برای من یک کار کاملا غیر اخلاقی است. نباید خودخواه باشم. درست است که  اطرافیانم  این کار را براحتی انجام داده اند و می دهند. اما من آدمی نیستم که بتوانم این کا را انجام دهم، راستش ترجیح میدهم ازدواج نکنم تا اینکه برای ازدواج دستم توی جیب پدرم باشد. 

  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۱۹
  • امیرحا فظ

یک. برگشته ام خانه. همین یک جمله برای من بار معنایی زیادی دارد. اینجا وظایف دوستداشتنی زیادی برای انجام دادن وجود دارد. رفتن و سرزدن به پدربزرگ و مادربزرگ و دلشان را شاد کردن، کمک کردن به مامان برای انجام  خانه تکانی، کمک کردن به مامان برای انجام خریدهای خانه، سر زدن به دوستان و خیلی چیزهای دیگه. اما یکی از مهمترین وظایف من خرید نان است. از زمانی که توانایی راه رفتن پیدا کرده ام تا الان انجامش میدهم. زمان هایی را به یاد می آورم که قدّم درست و حسابی به میز نانوایی نمیرسید و فقط توانایی آن را داشتم که اسکناس 20 تومانی سبزرنگ را که مادرم به دستم میداد به دست فروشنده برسانم. شرایط زیاد هم تغییر نکرده.  فقط اسکناس 20 تومانی به شکل 1000 تومانی در آمده و اینکه قدیم ها گاهی اوقات با دوچرخه میرفتم حالا گاهی با ماشین.   


 دو. صبح زود سوار ماشین شده بودم. میخواستم بروم نان بگیرم. همسایه مان که سالها پیش در ایستگاه اتوبوس با هم آشنا شده بودیم. وقتی مرا دید سرعت ماشینش را کم کرد و برایم بوق زد. به نشانه احترام سرم را پایین آوردم، خواستم در جواب برایش بوق بزنم. اما از ماشین صدایی درنیامد. بوق ماشینمان خراب شده. یاد سوالی در پیک نوروزیمان افتادم که گفته بود، چطور می توانیم همسایه بهتری برای دیگران باشیم. نوشته بودم، برای صدا زدن اعضای خانواده به جای استفاده از بوق ماشین از زنگ در، استفاده کنیم! کارم را انجام میدهم، برمی گردم خانه. به پدرم اطلاع میدهم که بوق ماشین خراب شده. میگوید، خیلی وقت است!. خودت باید بروی درستش کنی. فکر میکنم،  اگر ماشین ها بوق نداشتند چه اتفاقی می افتاد؟ به نظرم کاربرد بوق به غیر از مورد اولی  که اشاره کردم توی ترافیک است، برای نشان دادن عجله، و توی عروسی برای نشان دادن خوشحالی و البته توی  تونل های بعضی جاده ها :). 


پی نوشت: نکته اخلاقی اینکه از بوق فقط در مواقع  خیلی ضروری استفاده کنیم:)


  • ۲ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۵
  • امیرحا فظ