چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

هر اظهار نظری درباره‌ی عشق،
آن را به تباهی می‌کشاند.
لِف تالستوی

من عاشقم؟

آری، چون انتظار می کشم،...

*: دخنر روی پل (La Fille sur lapont)ٰ، پاتریس لوکنت، سینمای فرانسه، 1999.

  • ۲ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
  • امیرحا فظ

*. چند سال پیش برای شرکت در سخنرانی مصطفی ملکیان به دانشگاه اصفهان رفته بودم. جایی در میان پرسش و پاسخ ها مصطفی ملکیان گفت (نقل به مضمون): من هر روز صبح عادت دارم که به حمام بروم. مویی هم دیگه به سرم نیست، ولی همین چهار تا شوید رو شونه بزنم! لباس آراسته بپوشم. چرا؟! چون دنیا باید با وجود من به جای زیباتری تبدیل بشه. نه اینکه من هم با ژولیدگی ام به زشتی های دنیا اضافه کنم.

**.  دیشب مصاحبه ای با احمد کیارستمی را می خواندم، گفته بود: "پدرم به شدت به نحوه لباس پوشیدن و آراستگیش دقت میکرد. یادم می آید وقتی بعد از ماه ها دیدمش و ریشم را اصلاح نکرده بودم، اولین جمله اش این بود که چرا اصلاح نکرده ای. کافی بود لباسم چروک باشد تا متلکی در این باره بشنوم."

***.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم  "حافظ"

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت/ تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست "اقبال لاهوری"

****. فکر میکنم که اگر سعی کنیم تم لبخند روی لب هامون باشه، میتونیم دنیای خیلی زیباتری رو تجربه کنیم.

*****.

عکس و آهنگ: Amelie- Yann Tiersen

 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۸
  • امیرحا فظ

فکر میکنم یکی از ویژگی های اصالت این باشه که هر کسی از اون خوشش نمیاد. همه کس از شنیدن یک موسیقی اصیل لذت نمی برد. یا یک آدم اصیل برای همه دوست داشتنی نیست. در تشخیص اصالت یک اثر هنری تنها چیزی که اهمیت دارد ذات هنر است. در تشخیص یک انسان اصیل یکی از مهمترین پارامترها عمق تفکر او نسبت به زندگی یا به عبارت دیگر فلسفه ای است که او برای زندگیش پیدا و انتخاب کرده است. 

  • ۴ نظر
  • ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۰
  • امیرحا فظ

یکی از اولین و بزرگترین غم های زندگیم وقتی رخ داد که پدرم برام توضیح داد که سوباسا و کاکرو واقعی نیستند و گفت اینها فقط نقاشی اند. اصلا باورم نمیشد. بعدترها خودم فهمیدم که اوشین واقعی نیست. و این شاید مرزی بود برای خروج از دنیای کودکی.

  • ۱ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۸
  • امیرحا فظ

زیستن، به خیالش، همین است که هست؛ بیدار شدن از خواب و رفتن به اداره‌ و بازگشت به خانه و خوردنِ شام و چشم‌ها را روی هم گذاشتن و خوابیدن. امّا زیستن، انگار، چیزِ دیگری‌ست که واتانابه نمی‌شناسدش؛ تن به عادت ندادن و کشفِ لذّتِ زندگی. بی بهانه نمی‌شود زندگی کرد. آن‌چه هست، انگار، نامِ دیگری دارد. ارزشِ زندگی به لذّتی‌ست که آدمی نباید از خودش دریغ کند.{منبع}


*: زیستن (IKIRU)ٰ، آکیرا کوروساوا، سینمای ژاپن، 1952

  • ۲ نظر
  • ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۴۲
  • امیرحا فظ

از نهار که برمیگشتم، خسته بودم. تا فردا عصر باید مقاله را تحویل میدادم. به غیر از سرفصلها چیز دیگری آماده نکرده بودم. ساسان و همزه، بعد از مدت ها به دیدنم آمده بودند. خوشحالم کردند. با هم چای خوردیم و از خاطرات گفتیم.

همزه، بعد ازچهار سال کار آزمایشگاهی سخت و دادن نزدیک به دو میلیون پول از جیب خودش(بابت خرید مواد آزمایشگاه)، مقالاتش چاپ شده بود و میگفت آماده دفاع است. میگفت استاد راهنمایش دانشجویان ارشد را به او سپرده و خودش رفته آمریکا خوش بگذراند. اصلا دل خوشی نداشت.

برنامه ای از یکی از دانشجویان ارشدش آورده بود، میگفت پنج شش ماهی هست که درگیرش هستند. میخواست اگر کمکی از دستم برمی آید برایش انجام دهم. دلم پیش مقاله بود و قولی که داده بودم. با همه این وجود، قبول کردم. یک ساعتی کدش را دستکاری کردم. ظاهرا مشکلش حل شده بود. عصر، وقتی همزه رفت، کمی کتاب خواندم و بعد خوابیدم.

غروب، وقتی برای شام به سلف میرفتم، دلم گرفته بود. همزه را دوباره دیدم. خوشحال بود. خیلی زیاد. میگفت مشکلشان کاملا حل شده. و جواب ها کاملا در حد انتظار و عالی هستند. خوشحال شدم که کاری از دستم برآمده.

شب که به اتاق برمیگشتم آرام بودم،...  

  • ۲ نظر
  • ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۹
  • امیرحا فظ

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند

نزار قبانی

  • ۱ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۷
  • امیرحا فظ

نزدیک به غروب،

نور خورشید،

بال گنجشک ها،...

  • ۲ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۴
  • امیرحا فظ