چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

۱۷ مطلب با موضوع «رونوشته ها» ثبت شده است

حتی اگر به دوردست ترین نقاط تبعید شوم، همواره خوشبخت بوده ام. زیرا خوشبختی واقعی در اختیار خود انسان است. خوشبخت کسی است که شخصیت، نیت و اعمال خوبی دارد.

مارکوس اورلیوس

  • امیرحا فظ

توی صف سلف پشت سرم بود. نمی شناختمش.

سلام کرد و پرسید: ادامه تحصیل توی ایران فایده ای هم داره؟

بهش گفتم بستگی به این داره که چجوری به زندگی نگاه کنی.

لبخند زد، گفت: جوابت برایم قانع کننده بود!

واجب شد عکسی که همیشه توی کیف پولم دارم رو نشونش بدم، بهش گفتم به نظرت این شکل چیه؟

اول خندید، بعد نگاهم کرد و گفت: فیل توی شکم مار بوآ؟! :)

*.عنوان و عکس: شازده کوچولو- ترجمه محمد قاضی.

  • امیرحا فظ

"آنکس که با شور باخته است، به اندازه ی کسی که شورش را باخته است، نباخته است،..."

کی یر کگارد

خودم نوشت:

شکست های همراه با اقتدار را به پیروزی های حقیرانه ترجیح میدهم،...

  • امیرحا فظ

مناسبات اقتصادی صرفا در آنچه میتوانیم انجام دهیم اثر نمی گذارند. آنها کار موثرتر و غریب تری نیز می کنند: مناسبات اقتصادی عملا دایره امکانات ما را برای عمل محدود می کنند. اشکال سرمایه  داری این نیست که به توزیع ناعادلانه ثروت میدان میدهد، بلکه اشکال آن این است که به شخصیت همه کسانی که در چارچوب آن زندگی  می کنند لطمه وارد می کند، از این راه که میان هر فرد و تحقق طبیعت راستین او گسست و فاصله می اندازد، و علاوه بر موانع بیرونی، موانعی درونی هم بر سر راه عشق ورزیدن ایجاد می کند. در اینجا پژواکی مهم برای زندگی امروزی هست. اگر ناگزیر باشیم بهترین قوای خویش، و تقریبا همه قوت خود، را صرف معاش کنیم، و اگر در این کار ناگزیر باشیم بی اندازه اهل  رقابت، یا بی رحم، شویم، چیز زیادی از وجودمان برای عشق ورزی باقی نمی ماند. تنها می توانیم در حاشیه زندگی  خویش  و با ته مانده قابلیت هایمان عشق بورزیم. این وضع و حال بعدی مصیبت  بار پیدا می کند وقتی که دیگر نتوانیم باور داشته باشیم که نظام  اقتصادی بهتری امکانپذیر است. عشق، که غایت طبیعی زیستن است، در مقیاس گسترده ای فرع بر دنبال کردن وسایل امرار معاش می شود.

شرایط عشق- جان آرمسترانگ 

  • ۰ نظر
  • ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۱
  • امیرحا فظ

هرگز از خود نپرسیده‌ام که آیا باید زندگی کرد یا نه؟ گیاه باید بروید چون گیاه است و جز نموّ چیز دیگری نیست. از این بابت من مردی ابتدایی و غریزی هستم. همیشه از خود پرسیده‌ام که چگونه باید زیست. اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.

سوگ مادر- شاهرخ مسکوب 

*عکس: زندگی دوگانه ورونیکا- کیشلوفسکی

  • امیرحا فظ

"به اعتقاد داستایوفسکی،

سعادت، موفقیت در زندگی نیست،

بلکه در شور ساده و صافی و صادقانه ای است که آن را جوشان می دارد،

ولو با غم توأم باشد."

از مقدمه سروش حبیبی بر رمان شبهای روشن

  • ۲ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۵
  • امیرحا فظ

*. در افسانه­ها آمده است که پرنده‌ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده‌ای بر زمین به پای او نمی‌رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه‌های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی‌گیرد. آنگاه همچنان که در میان شاخه‌های وحشی آواز سر می‌دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می‌شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می‌شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.

 آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد... باری آن افسانه چنین می‌گوید...

**. رالف عزیز، من درک میکنم، می‌دانم، می‌دانم. هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی‌تواند آن را نابود انگارد. حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم. فقط همین. همچون آن افسانه‌ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می‌رفت. چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود. ما می توانیم بدانیم کدام کارمان اشتباه است، حتی پیش از آنکه بدان کار بپردازیم، اما این آگاهی نه می تواند فرجام را تغییر بدهد و نه روی آن تاثیری بگذارد، مگر نه؟

هر کسی ترانه ی کوچک خود را می خواند و باور دارد که زیباترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده. ما خود خار سازیم و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شود. تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که درد بکشیم و به خود بقبولانیم که ارزشش را دارد.

***. رمان زیبای پرنده خارزار را به پیشنهاد یکی از دوستان، شروع کردم. انتهای فروردین بیشتر از چهار ماه می شود که این رمان زندگیم را با خودش درگیر کرده، دلم نمی آید تمامش کنم. عشق، خدا، جنگ، درد و رنج انسان و مرگ از مهمترین عناصری است که کالین مکالو در این رمان کلاسیک به خوبی به آنها پرداخته.

یکی از چیزهایی که در حین خواندن این رمان متوجه حضورش در عادات و رفتارم شدم، نمیدانم، اسمش را می‌گذارم "روانشناسی چشم‌ها". حالا که به انتهای رمان نزدیک شده ام، در زندگی روزمره ام انگار این چشم‌های افراد هستند که با من حرف می‌زنند.

کتاب را آهسته می‌خوانم، بلکه این عاشقانه زیبا دیرتر تمام شود...

  • ۲ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۲
  • امیرحا فظ

هیچ کس هرگز کاملا آزاد نیست/ آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود/ از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند، دیگر فرار غیر ممکن می شود/ قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساختمان بزرگ اداره ی ثبت اسناد،  زندان ماست/ همه ی ما لابه لای اوراق آن کتاب ها له شده ایم*

"آلبا دسسپدس"

*. این جمله را از وبلاگ زیبای "زنانگی های یک زن" برداشتم. خداقوت به خانم متولی برای وبلاگ بسیار خوبشان. 

**. اگر دوست داشتید به این پادکست که یکی از قسمت های برنامه چمدان است گوش دهید.

***. عکس متعلق به فیلم آبی ساخته کیشلوفسکی است. 

  • ۱ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۰
  • امیرحا فظ