چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

به حال هیچ کس
غبطه نمیخورم
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام.
عباس کیارستمی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.

یک مطلب بسیار زیبا و تامل برانگیز در باب ازدواج با آدم نامناسب

  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۴
  • امیرحا فظ

چند تار موی سفید، همین بهانه ایست که این طرف و آن طرف از دیگران (تقریبا زیاد) بشنوم که بگویند داره دیر می شه. جوابشان را با خنده میدهم. خودشان خوب میدانند، آدمی نیستم که به این راحتی ها تحت تاثیر دیگران بخواهم تصمیمی بگیرم یا تصمیمم را تغییر دهم. ولی خوب، حرفشان برایم حکم تلنگر را دارد. بعضی وقت ها شک میکنم که شاید اشتباه میکنم. شاید این جمع زیادی از دوستانم که یا متاهل شده اند یا در شرف متاهل شدن هستند، یک چیزی بیشتر از من سرشان می شود. البته هر کس شرایط زندگی خودش را دارد و نباید خودم را با دیگران مقایسه کنم. 

قبلا هم اشاره کرده بودم، شک ندارم که ازدواج راه حلی است که جامعه بشری در طول تاریخ به آن رسیده است. که انسان ها با ازدواج میتوانند احساس خوشبختی بیشتری را در زندگی تجربه کنند. و علاوه بر تولید مثل و ادامه نسل بشر بر طول عمر خودشان هم بیفزایند. البته این امر در صورتی محقق میشود که ازدواجی صحیح و با شناخت و خیلی پارامترهای دیگر صورت گیرد. متاسفانه در بیشتر موارد هم چنین اتفاقی نمی افتد. در این صورت اتفاقات ناگوار فراوانی رخ میدهد.  

با خودم فکر میکنم. بیشتر افرادی که اطرافم هستند، ملاک هایشان برای ازدواج چیست و من چقدر با آنها فرق دارم.  اصلا فکر کزدن به این چیزها هم حالم را خراب میکند. اینها فقط به پول، زیبایی، مدرک  و اینجور چیزها فکر میکنند. در ذهنشان هیچ تعریفی برای زیبایی وجود ندارد، چرا میگوییم فلانی زیباست؟ این را نمی فهمند که زیبایی یک امر نسبی است. شخصی که از نظر من زیباست شاید در نظر آنها اینطور نباشد و بالعکس. اینها را نمی فهمند. اینها به کنار، زیبایی درون افراد را نمی بینند، باهوشی را با بدجنسی اشتباه میگیرند، پرحرفی را با داشتن اعتماد بنفس و هزار و یک چیز دیگر.

اینها را گفتم تا بگویم من با اطرافیانم فرق دارم. ملاک هایشان برایم خنده دار است و گاهی وقت ها فکرها و کارهایشان ناراحتم می کند. چاره ای نیست. باید ساخت و سوخت. پذیرفته ام که آنها را نمی توانم تغییر دهم.    

از خودم  بگویم. پیش از هر چیز اشاره کنم به اینکه مطالبی که اینجا می نویسم برای رسیدن به جمع بندی با خودم هست. باید تصمیمی بگیرم و قاطعانه آن را دنبال کنم.

 اولین شرط داشتن زندگی اخلاقی برای من، استقلال مالی است.  درآمدهای من از طریق حق التدریس و یا گاهی انجام پروژه با توجه به سبک زندگی که برای خودم انتخاب کرده ام تقریبا جور در می آید. البته خیلی جاها مثل پرداخت هزینه دندانپزشکی، از پدرم کمک می گیرم. ولی تا جایی که امکان دارد این کار را نمی کنم. 

کم کمش بدون فرصت مطالعاتی که میخواهم بروم، دو سال دیگر از درس خواندنم باقی است. در اطرافم زیادند دانشجوبان متاهلی که گاهی فرزند هم دارند. اوضاعشان سخت است، بعضی ها شغل ندارند و با کمک خانواده زندگی میکنند. خود این دانشجویان هیچ، آخر همسر و فرزندانشان چه گناهی کرده اند؟ واقعا  این پدیده ها برای من عجیبند.

مسئله دیگر برایم مسئله سربازی است. برایم شرایطی عجیب پیش آمد، من که عمری فکر میکردم سربازی نخواهم رفت، مشمول شدم. ناگفته نماند که یکی از دلایل ادامه تحصیلم هم همین قضیه بود، با محیط سربازخانه آشنا نبودم، ولی حداقل میدانستم که عاشق محیط دانشگاهی هستم. در شرایط فعلی، دو سال در طرح خدمت سربازی باید در جایی با حقوق بخور نمیر خدمت کنم.

و مسائل مهم دیگر مثلا اینکه فکر میکنم هنوز نسبت به خودم شناخت کاملی ندارم و مهمتر شناختم و درکم نسبت به خانم ها خیلی کم است.


اینها را اینجا نوشتم تا برای خودم مشخص شود که ازدواج برای من یک کار کاملا غیر اخلاقی است. نباید خودخواه باشم. درست است که  اطرافیانم  این کار را براحتی انجام داده اند و می دهند. اما من آدمی نیستم که بتوانم این کا را انجام دهم، راستش ترجیح میدهم ازدواج نکنم تا اینکه برای ازدواج دستم توی جیب پدرم باشد. 

  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۱۹
  • امیرحا فظ

 

به خودم قول داده بودم امسال در مورد موضوع ازدواج به طور جدی فکر کنم و با خودم در این باره به نتیجه ای برسم. در خیلی از موارد  وقتی در خوابگاه با دوستان صحبت میکنیم این موضوع به قولی نُقل کلام میشود. به واسطه سن پایین ترم نسبت به هم اتاقی های عزیز که دو نفرشان  متاهل هستند، همیشه توصیه هایی به من می شود. دوست داشتم یک سری از موضوعاتی که به آنها فکر کردم را برای جمع بندی خودم در اینجا عنوان کنم. این میتواند اوبین پست من در این مورد باشد.

اسمش را سرنوشت یا تقدیر یا هر چیز دیگری بگذاریم در هر صورت من در ایران و در دهه شصت متولد شده ام. جایی که در آن کودکان دختر و پسر را از همان سال ابتدای آموزش از هم دور نگه میدارند. زمانی هم به دانشگاه رفتم که یکی از بزرگترین دغدغه مسئولان جدا کردن دانشجویان دختر و پسر در کلاس های درسی بود. در چنین شرایطی ارتباط با جنس مخالف همیشه برای من مثل یک تابو مطرح شده است. کاری که اگر همکلاسی هایم آن را انجام میدادند، مجبور بودم با دید دیگری به آنها نگاه کنم. نمیدانم جوانی به سن و سال من که در کشور دیگری به دنیا آمده، اصلا توانایی باور چنین حرف هایی را داشته باشد یا نه. حداقل خوبیش اینست که دوستانی داشتم که به خوبی و به راحتی میتوانستند این حرفها را درک کنند. بعدتر در موردشان خواهم نوشت.

در این باره اولین سوالی که همیشه برایم مطرح بود، این بود که اصلا چرا آدم ها ازدواج میکنند؟ یا اینکه به طور کلی چرا جنس های مخالف نسبت به همدیگر گرایش پیدا میکنند؟ جوابی که اکثر اطرافیان به من میدادند در نهایت به مقصد پاسخ گویی به نیازها و تمایلات غریزی و مخصوصا جنسی انسان ختم می شد. من همیشه با آدم هایی که برای این قضیه سهم زیادی قائل می شدند، مشکل داشته ام و دارم. به گمانم اولین قدم در این راه برای من، درک تفاوت دو مقوله نزدیک و مربوط به اسم عشق و ازدواج است. همه انسانها دوست دارند که دوست داشته شوند و این یک نیاز ذاتی است. جان آرمسترانگ در کتاب "شرایط عشق" عنوان می کند که گرایش به عشق ریشه در طبیعت وجود آدمی دارد. انسان تنهاست و میداند که یک روز میمیرد. او به دنبال راهکاریست که با آن قادر شود با این بار هستی، راحتتر کنار بیاید. راستش نیاز به عشق را میتوانم بفهمم اما نیاز به ازدواج را نه. مگر اینکه تمام انتظاراتمان از عشق را در ازدواج خلاصه کنیم. در جهان سومی که ما در آن زندگی میکنیم، متاسفانه چنین اتفاقی افتاده است. در ایران امروز برای عده کثیری ازدواج یعنی پاسخگویی به یکی از نیازهای اولیه انسان، یعنی نیاز جنسی و برای عده خوش باور دیگری، یعنی ورود عشق به زندگی، یعنی کسب خوشبختی برای همه عمر! 


  • امیرحا فظ