چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

هرگز حضورِ حاضرِ غایب شنیده ای؟!
من در میانِ جمع و دلم جای دیگر است،...
سعدی

ابنجا مینویسم:
https://lustforlife.persianblog.ir
  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۶
  • امیرحا فظ

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، آرزو کردم که کودکی سه ساله باشم. آخر آن زمان ها از بلوغ و میل جنسی خبری نبود، از مرگ تصوری نداشتم، تنها چیزی که وجو داشت رویا بود....

همه چیز با همدیگر تلاقی پیدا کرد تا من تصمیم بگیرم که دیگر در اینجا ننویسم و کوچ کنم به مرحله‌ی دیگری از زندگی‌ام.

"چیز دیگر" فصلی از زندگی من بود.

 در اینجا بیش از هرچیز به دنبال معنای زندگی بودم. نتیجه نهایی برای من این بود که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود. آدم ها را میدیدم که بدون هیچ فلسفه ای در زندگیشان سخت تلاش میکنند تا خانه بخرند، ماشین داشته باشند و... . من اینطور نبودم. من که نمیتوانستم خودم را به این ها قانع کنم. من حتما به دلیلی اینجا بودم. دلیلی که هیچ وقت پیدایش نکردم. به این نتیجه رسیدم که شاید زندگی برای من تلاشی برای جست و جوی حقیقت باشد... به این نتیجه رسیدم که هر انسانی باید راه خودش را برای میل به حقیقت پیدا کند. هیچ استاد معنوی، هیچ کتابی، هیچ شیوه و آیین و مسلکی (هیچ حکم کلی‌ای) قادر نیست که راه ما را به حقیقت نشان دهد. از میان این همه تنوع د ر آرا، خودم باید یگانه راه خودم را به سمت حقیقت بیابم.

نمدیدانم کی و کجا، اما باز به نوشتنم ادامه خواهم داد. چرا که نوشتن بود که من را با خودم آشنا کرد و همچنین دوست های خوبی را  به من هدیه داد. ممنونم از بودنتان، از شما محبت آموختم.

اینجا تعطیل می‌شود اما دفتر عشق برای همیشه باز است،...




  • امیرحا فظ

کلمه موفقیت را در گوگل سرچ میکنم، نزدیک به 60 میلیون نتیجه را نشان میدهد

همین کلمه را در سایت گنجور سرچ میکنم، و هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود.

کلمه موفق در دیوان حافظ وجود ندارد و تنها یک بار در آثار مولوی و یک بار در آثار سعدی آورده شده  است.

به این فکر میکنم که این واژه "موفقیت" از کی و از کجا وارد فرهنگ ما شد، از کی قرار شد که هر آدمی به موفقیت برسد. فقط به موفقیت فکر کند و اگر به آن دست نیافت، خودش را سرزنش کند و دوباره تلاش کند تا بار دیگر به موفقیت برسد.

در پرانتز باید بگویم که در فرهنگ لغت من موفق بودن، با تلاش‌گر بودن و انسان مفیدی برای جامعه و بشریت بودن، فرق دارد. شاید خیلی از آدم های موفق انسان های مفیدی برای جامعه‌شان و بشریت بوده‌اند و هستند. اما بی‌شک موفقیت نمی‌تواند برای یک انسان معنوی هدف باشد.

  • ۳ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۹
  • امیرحا فظ

 در انتهای راهروی طبقه چهارم ساختمان E، پسری تنها نشسته است،...

  • امیرحا فظ

احساس خوارشماری همه آن چیزهایی که در چشم اکثر مردم بالاترین لذت زندگی است. این احساس شگفت‌انگیز و افسون‌کننده اول‌بار در قصر سلابادسکی در دلش پیدا شد. آنجا بودکه می‌دید ثروت و قدرت و زندگی و همه‌ی آنچه مردم با کوشش بسیار در تحصیل آن می‌کوشند و در حفظ آن تلاش می‌کنند اگر ارزشی داشته باشد فقط در لذتی است که با چشم پوشیدن از آن‌ها نصیب انسان می‌شود.

این همان احساسی بود که سرباز داوطلب را وا می‌دارد تا واپسین کُپک* خود را روی پیشخان پیاله‌فروش بگذارد یا مرد باده‌پیما راهی میزند که بی علت آشکاری آینه‌ها و شیشه‌ها را بشکند، گر چه می‌داند که تا آخرین کُپک داراییش را بر سر  این کار می‌نهد. همان احساسی که انسان را به کارهایی وا می‌دارد که در چشم سنجنده مردم عادی دیوانگی است. چنانکه گویی با این کار بخواهد قدرت خود را بیازماید و اعتقاد خود را به وجود داوری توانا نشان دهد که آزاد از قراردادهای انسانی بر زندگی قضاوت می‌کند.

جنگ و صلح- جلد سوم- ص1093

*معنی کُپک را نمیدانم :(، ولی فکر میکنم معنی سکه یا همچین چیزی داشته باشد.

  • امیرحا فظ

از هیچ چیز نمیترسم، در هر شرایطی خودم خواهم بود. برایم مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد یا نیفتد با تمام وجود سعی میکنم که خودم باشم. که خودم را به رسمیت بشناسم. خودم را دوست داشته باشم و برای خودم احترام قائل باشم. انگار دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. 

  • امیرحا فظ

سالها پیش استادمان گفته بود که از نقشه مملکت قاب بگیرید و آنرا با خوددتان به هر کجا که میخواهید ببرید. راست میگفت، از مملکتمان هیچ چیز به جز ویرانه ای باقی نمانده است. آری، اینجا هم غریبه ام. اما یک فرق وجود دارد، اینکه هم خودم و هم دیگران غریبه بودنم را به رسمیت میشناسیم،...

  • امیرحا فظ

روی صندلی، جلوی دوربین نشستم و آماده شدم برای عکس. گفت لبخند بزن. شاید منظورش این بود که اگر لبخند نزنی نمیشود. یک لبخند گذاشتم روی صورتم. عکس را که گرفت، گفت نایس پیکچر :)

  • امیرحا فظ