چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

آب چشمه‌ی خنک، دیگه نمی‌خوای بخوری؟!

۷ مطلب با موضوع «اخلاق نوشته ها» ثبت شده است

املت گوجه بادمجانی که امشب درست کرده بودم شور شده بود. س دو تا لقمه خورد و گفت من سیرم! من و ح به خوردنمان ادامه دادیم. به آخرهای غذا که رسیدیم، عذرخواهی کردم، گفتم ببخشید که شور شده. س گفت: آره خیلی شور شده، من روم نشد بگم، خوب شد خودت گفتی، ولی ح همچنان به خوردن ادامه داد و گفت: تا حالا تو عمرم املت به این خوشمزگی نخوردم،...

من هم فکر کردم که شاید دوست داشتن به همین معنی باشد که بتوانی غذای شور را بخوری و اتفاقا از خوردنش لذت ببری،...

  • امیرحا فظ

برای خیلی از آدم ها معنای زیبایی شبیه بودن است به عروسک های باربی یا هنرپیشه ها و بازیگرهای معروف. چرا من شبیه به گلزار یا آرنولد نیستم؟! راستی چرا همه ی ما گلزار رو زیبا میبینیم ولی از چهره بعضی افراد خوشمان نمی آید؟ بر خلاف تصور اکثر افرادی که در این باره با آنها صحبت کرده ام، به نظر من زیبایی ظاهری افراد فقط یکی از جنبه های زیبایی است که می تواند مورد تحسین واقع شود، و زیبا بودن ارتباط کمی با مشخصات فیزیکی و ظاهری آدم ها دارد.
می توانیم به این فکر کنیم که شخصیت، اخلاق  و منش، طرز نگاه انسان به زندگی و خیلی از جنبه های دیگر از وجود آدمی در زیبایی به نظر رسیدن فرد تاثیر گذار هستند. میخواهم این را بگویم که زیبایی بیشتر از اینکه به ظاهر ما ربط داشته باشد چیزی است که از درون ما نشات میگیرد. مطمئنا زیبایی درون در آراستگی و زیبایی بیرونی آدم ها تاثیرگذار خواهد بود. 
کار دائم و همیشگی رسانه ها این است که به ما القا کنند که باید فلان شکل را داشته باشیم تا زیبا به نظر برسیم. مطمئنم که نمیشه جلوی فعالیت میلیون دلاری رسانه ها رو گرفت.به قول خانم لوییس هی، هر وقت تونستیم توی آینه نگاه کنیم و از صمیم دل به خودمان بگیم که تو زیبایی و من تو را دوست دارم، به نظرم آن وقت است که معنای زیبایی را فهمیده ایم. خداروشکر من خودم این کار را از حدود یک سال پیش انجام دادم و واقعا حس خیلی خوبی نسبت به خودم دارم. شرطی شده ام به اینکه وقتی کسی جایی از من عکسی میگیرد، ناخودآگاه به خودم بگویم که زیبا هستم و خودم را دوست دارم. اینجوریست که حالا وقتی به عکسها نگاه میکنم، همه شان را دوست دارم. این احساس ناشی از این است که من واقعا خودم را دوست دارم،..
*. این سخنرانی از استاد ملکیان در مورد تفاوت زیبایی و ملاحت انگیزه من بود برای نوشتن این یادداشت.
 

 

 

 

  • امیرحا فظ

*. چند سال پیش برای شرکت در سخنرانی مصطفی ملکیان به دانشگاه اصفهان رفته بودم. جایی در میان پرسش و پاسخ ها مصطفی ملکیان گفت (نقل به مضمون): من هر روز صبح عادت دارم که به حمام بروم. مویی هم دیگه به سرم نیست، ولی همین چهار تا شوید رو شونه بزنم! لباس آراسته بپوشم. چرا؟! چون دنیا باید با وجود من به جای زیباتری تبدیل بشه. نه اینکه من هم با ژولیدگی ام به زشتی های دنیا اضافه کنم.

**.  دیشب مصاحبه ای با احمد کیارستمی را می خواندم، گفته بود: "پدرم به شدت به نحوه لباس پوشیدن و آراستگیش دقت میکرد. یادم می آید وقتی بعد از ماه ها دیدمش و ریشم را اصلاح نکرده بودم، اولین جمله اش این بود که چرا اصلاح نکرده ای. کافی بود لباسم چروک باشد تا متلکی در این باره بشنوم."

***.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم  "حافظ"

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت/ تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست "اقبال لاهوری"

****. فکر میکنم که اگر سعی کنیم تم لبخند روی لب هامون باشه، میتونیم دنیای خیلی زیباتری رو تجربه کنیم.

*****.

عکس و آهنگ: Amelie- Yann Tiersen

 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۸
  • امیرحا فظ

"به اعتقاد داستایوفسکی،

سعادت، موفقیت در زندگی نیست،

بلکه در شور ساده و صافی و صادقانه ای است که آن را جوشان می دارد،

ولو با غم توأم باشد."

از مقدمه سروش حبیبی بر رمان شبهای روشن

  • ۲ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۵
  • امیرحا فظ
آیا عاشقانه هایم را
هنگامی که سکوت کرده ام
می شنوی ؟
سکوت، بانوی من
بهترین سلاح من است
هنگامی که نزد منی، بهتر است سکوت کنی
سکوت رساتر از هر صدایی است
و بهتر از هر زمزمه ای
نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی
 از اینجا
  • امیرحا فظ

چند ماه پیش برای جادی نامه‏ ای نوشته بودم. در این نامه، سوالی که همیشه در مورد او ذهنم را مشغول می‏ کرد پرسیدم. خیلی کوتاه در مورد جادی بگویم که او به معنای واقعی کلمه یک گیک است. آشنایی با این موجود عجیب و غریب را به همه خوانندگان عزیز وبلاگم توصیه می کنم. از جادی پرسیده بودم: برایم سوال است، شما با وجود کار حرفه ‏ای که انجام می‏ دهید، پروژه ‏ها و شرکت در کنفرانس­ ها و صد البته درگیری های روزمره، چطور فرصت می‏ کنید وبلاگتان را همیشه با مطالب با کیفیت و عالی به روز نگه دارید؟ جادی به سبک خودش به سوالم جواب داده بود!

"سلام امیرحافظ... بامزه بود این سوال. خوب من از وقتم خوب استفاده می­کنم (: یعنی وقتی دارم یه یک کاری رو می­ کنم دارم همون کار رو می­ کنم و در نتیجه زود پیش می ره. ... سوال بامزه ای بود و امیدوارم تو هم به کارهات برسی."

این جواب من را به یاد ایام عید دو سال پیش انداخت. موقعی که سخنرانی جلسات "اخلاق کاربردی" استاد ملکیان را از سایت نیلوفر تهیه کرده بودم و به آنها گوش می‏ کردم. استاد در بخشی از یکی جلسات به تفصیل و به زیبایی هر چه تمام در مورد "زیستن در لحظه حال" و اهمیت آن سخن می گفتند. قسمتی که به خوبی آن را به خاطر می آورم این بخش بود که از بودا پرسیدند که آن کار خارق العاده و معجزه ای که تو با خود داری، چیست؟ و بودا (دقیقا مثل جادی!) جواب داده بود: من هر کاری را انجام می دهم فقط همان کار را انجام می‏ دهم.

اردیبهشت همان سال بود که کتاب "نیروی حال” نوشته اکهارت تول را از نمایشگاه کتاب تهیه کردم و در عرض یکی دو ماه خواندم. البته این کتاب، کتاب خوبیست. اما نویسنده در این کتاب، بیشتر به اهمیت زیستن در زمان حال می پردازد. سرنخ هایی از حال و هوای زیستن در زمان حال می­ دهد. فکر می کنم حتما این کتاب جزو پیش نیازهایی است که برای زیستن در زمان حال باید خوانده شود. اما، من بیشتر به دنبال یک راهکار عملی برای زیستن در زمان حال بودم. برای تجربه دوباره دوران کودکی و برای لذت بردن هر چه بیشتر از لحظاتم. 

جستوجوهایم را در این رابطه در فضای مجازی دنبال کردم و نهایتا کتابی به اسم ذهن تمرین کننده (The Practicing Mind) را پیدا کردم. این کتاب نوشته آقای توماس استرنر است. یک پیانیست. یک شخص عادی که تجربه اش در زندگی را با خوانندگان در میان می گذارد. آقای استرنر در جریان یادگیری نوازندگی پیانو به نتایجی می رسد که بعدا همان نتایج را در یادگیری ورزش گلف به کار می گیرد و متوجه می شود که با اصولی که به آن ها رسیده نه تنها می توان همیشه از لحظه حال لذت برد بلکه می توان براحتی پیشرفت و موفقیت را در زندگی شخصی تجربه نمود.

در ابتدای کتاب نویسنده به سادگی عادت هایی که ذهن انسان با آنها بزرگ می شود و جا می افتد را توضیح می دهد. مخصوصا، او به این مورد اشاره می کند که ما ذهنمان را عادت دادهاازئز د‏  ‏ایم به انجام چند کار مختلف در یک زمان. به عنوان مثال: انجام رانندگی و گوش کردن به صدای موسیقی. خواندن روزنامه یا خوردن نهار و صحبت کردن با همدیگر در حالیکه اخبار از تلویزیون پخش می شود. نویسنده ادعا می کند که کودکان به طور غریزی، همیشه روی یک چیز تمرکز می کنند و به همین خاطر توانایی این را دارند که بیشتر از بزرگسالان در لحظه حال زندگی کنند.

مورد دیگری که نویسنده به آن اشاره می‏کند اینست که ما ذهنمان را عادت داده ایم که همیشه به محصول کارهایمان توجه کند در حالیکه آن چیزی که اهمیت دارد فرایند انجام کارهاست. لذت انجام کارها زمانی که ذهن روی فرایند متمرکز می شود، چندین برابر شده و استرس اینکه محصول نهایی چگونه از آب در می آید از بین می رود. به عنوان مثال در اینجا یک گل را مورد توجه قرار دهید. یک گل در هر مرحله از وجوش از زمانی که یک دانه است تا زمانی که به یک گل کامل تبدیل می شود، برای خودش حائز کمال و زیبایی مخصوص به خود است. زمانی که گل جوانه می زند، زمانی که برگ می دهد و زمانی که به غنچه تبدیل می شود. این گل از زمان دانه بودنش یک گل است. اما برای تبدیل شدن به یک گل کامل هیچ عجله ای از خودش نشان نمی دهد. خواننده، هر مرحله از زندگی اش را می تواند به مرحله ای از شکوفایی یک گل تشبیه کند و اینگونه از بودنش در لحظه حال و از طی کردن فرایند شکوفایی نهایت لذت را ببرد.

  مسئله دیگری که به آن اشاره می شود، قضاوت نکردن است. اگر ما به اعمالی که ذهنمان به طور ناخودآگاه انجام می دهد خوب توجه کنیم. در بیشتر اوقات خودمان را در حال قضاوت کردن خودمان یا دیگران می بینیم. اشکال قضاوت کردن این است که انرژی زیادی از ذهن را به خود اختصاص می دهد و نتیجه آن ایجاد خستگی ذهنی و ناتوانی در انجام امور است. راه حل بسیار ساده برای مواجه شدن با این مشکل اینست که فقط متوجه شویم که در موقعیت های مختلف ذهنمان در حال قضاوت کردن است. نه اینکه خودمان را سرزنش کنیم که چرا ذهنمان در حال انجام قضاوت است. باید آگاه شویم و اجازه دهیم افکارمان همچون ابری که از آسمان عبور می‏کند از ذهنمان عبور کنند. انجام مدیتیشن به صورت روزانه، یکی از راهکارهایی است که در این مورد بسیار توصیه شده و موثر است.

و موارد دیگری از این دست که عنوان کردنشان باعث طولانی تر شدن این پست می شد. در کل تجربه ام از خواندن کتاب ذهن تمرین کننده تجربه بسیار مفیدی بود که مناسب دیدم آنرا با دوستان عزیزم در میان بگذارم.

  • امیرحا فظ

یک. باید اعتراف کنم که از پزشکی بدم می آید. بیشتردانشجویانی که پزشکی می خوانند، غرور  برشان می دارد. تبدیل به آدمهای از خود راضی می شوند. به دیگران از بالا نگاه میکنند و فکر میکنند تافته ای جدابافته از دیگران هستند. دریغ از اینکه همه فرقشان با بقیه این است که حفظیاتشان بیشتر از بقیه بوده و چهار تا تست توی کنکور بیشتر از بقیه زده اند. چند سال از عمرشان را صرف خواندن درس های سخت کرده اند و این بهانه ایست برای اینکه به هر قیمتی شده، انسان های پولدار و از طبقه بالای جامعه باشند.

  

دو. از محیط بیمارستان بیزارم. دوازده فروردین امسال، آخرین شبی که پیش مادربزرگم بودم، از بدترین شب های زندگیم بود که داشت در بیمارستان می گذشت. از تجویز اشتباه پزشک و وخیم کردن حال مادربزگ عزیزم چیزی نمی گویم. خدایش بیامرزد. در اتاق کنار، پیرزنی افغانی بستری بود. بیماریش را نمی دانم ولی حالش به گونه ای بود که تنفس مصنوعی به او وصل کرده بودند. بر بالین مادر پسری بود با چشم های سبز و موهای گندمی. آمد و برایم درد دل کرد. گفت: دو روز است مادرم مثل یک تکه گوشت افتاده است روی تخت. دکترها میگویند امیدی به بهبودش نیست. خواهرها و برادر هایم اینجا نمی آیند. هر شب یک و نیم میلیون از من میگیرند. ندارم. خوب یادم می آید، چشم هایش پر از اشک بود که تکرار کرد: ندارم. روز بعد وقتی از مادرم سراغ آن پیرزن افغانی را گرفتم. میگفت: پسر، پرده های اتاق مادر را کشیده بود و  نزدیکی های ظهر همان روز، مادر جان خود را از دست داده بود. به این فکر می کردم که این مادر در چه شرایطی و چگونه بچه هایش را بزرگ کرده بود. با تمام وجودم به یک تراژدی برخورد کرده بودم. پسری که مادرش را دوست داشت و ... .


سه. خواندن این مطلب بهانه ای بود برای نوشتن این چند خط.

  • امیرحا فظ