چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

من پای‌بند به آیین دوستی‌ام
هر جا که مرکب این آیین روی آورد،
پس دوستی دین و ایمان من است.
ابن عربی

۸ مطلب با موضوع «دل با یار، سر در کار» ثبت شده است

روزی خواهد رسید که من به جنگ با شماره‌ها خواهم رفت و در خانه‌ای زندگی خواهم کرد که ساعت در آن جایی نداشته باشد و کتابهایی خواهم خواند که صفحه‌هاشان شماره نداشته باشند و،... 

  • امیرحا فظ

هیوستون اسمیت، دین‌پژوه، فیلسوف، آهنگساز، فیلمساز و نویسنده‌ی برجسته‌ی آمریکایی که چند ماه پیش به رحمت خدا رفت از دانشگاهیان معنوی محبوبم بود. گرچه از شاخص‌ترین دین‌شناسان معاصر بود و کتاب‌ها (از جمله کتاب «ادیان جهان» که سه میلیون نسخه منتشر شده است و کتاب تاثیرگذارِ «چرا دین اهمیت دارد؟») و مستندهایش در معرفی ادیان جهان از منابع معتبر و درسیِ دین‌شناسی به شمار می‌رفتند، همچنان ایمانی ساده و زیبا داشت. در همان تنها دو دیدار حضوری و دو قرار اسکایپی آرامش نادر و دل‌ربا و ایمان مادربزرگانه‌اش تاثیر زیادی رویم گذاشت. نمونه‌ای دیدنی از اندیشمندی بود که ایمانش در خدمت زندگی معنادارتر و نیکوکارانه‌تر و آرامش و مهرورزی بیشتر قرار گرفته بود. الگوی خوبی از «تکمیل‌گرایی» در زیست معنوی بود، به این معنا که ضمن مداومت بر عبادات سنت خودش (مسیحی) به روی سنت‌های دیگر گشوده بود و از آموزه‌ها و ورزه‌های معنوی دیگر سنت‌ها هم بهره‌ می‌برد. می‌گفت به روایتی معنوی و سازگار با اخلاقِ فرادینی از همه‌ی ادیان بزرگ جهان ایمان دارد. هم کلیسا می‌رفت، هم روزی پنج بار به زبان عربی نماز می‌خواند و هم بر یوگای هندو و مراقبه‌‌های بودیستی و فرادینی مداومت داشت. در نودوهفت‌سالگی هم همچنان مشتاق خوشه‌چینی از سنت‌های معنوی بود. وقتی به او گفتم میان آموزگاران معنوی و اقطاب سلاسلی که دیده‌ام نادر دَدَ، اسماعیل دولابی و ابراهیم گامارد را از حیث آرامش و رضایت باطن نمونه‌ یافته‌ام چنان شوق کودکانه‌ای به شناخت‌شان نشان داد که تا خواندن ترجمه‌ی بخش‌هایی از «طوبای محبتِ» مرحوم دولابی و پیگیری قرار دیدار با آن دو معنوی دیگر پیش رفت. می‌گفت دینی بهتر است که آرامش و شادیِ درون و شوقِ نیکی بیشتری بیافریند و به تجربه دیده‌ام معمولا این دین برای هر کس روایتی معنوی و اخلاقی از دین مادربزرگ‌اش است. با وجود کهولت سن و مشغله‌ی زیاد در پاسخ به سوال‌‌های ایمیلی و تلفنی به دانشجویانِ غریبه‌ای مثل من هم گشاده‌رو و پرحوصله بود. آخرین باری که سه سال پیش با او تلفنی صحبت کردم گفت: قبلا شک داشتم ولی امروز به تجربه و نود سال جستجوگریِ دینی اطمینان دارم بدون ورزه‌های معنویِ منظمِ روزانه نمی‌توان به زندگی «معنای معنوی» داد. هسته‌ی ادیان نه باورها و دستورات فقهی‌شان که همین عبادات روزانه‌ی معنابخش اند که به تجربه‌ی حضور خدا می‌انجامند. می‌گفت اغلب منکران خدا فقدانِ دلیل برای خدا را به اشتباه دلیلِ فقدانِ خدا محسوب کرده‌اند و به جای بحث فلسفی/علمی درباره‌ی خدا باید ارتباط با او را تجربه کنند. خدایش رحمت کند.

اینستاگرام محمدرضا جلائی‌پور

*.

روش علمی برای فهم جنبه‌های فیزیکی زندگی ما تقریبا عالی عمل می‌کند. اما این روش در پیشنهاد ارزش‌ها، اخلاقیات و معانی که در مرکز زندگی ما قرار دارند، عدم توانایی آشکاری دارد.

هیوستون اسمیت


**.

این ویدئو جهت آشنایی بیشتر با هیوستون اسمیت


  • امیرحا فظ

یادم می‌آید در یکی از پادکست‌هایی که منسوب به استاد ملکیان بود، خلاصه تاریخ اینگونه بیان شده بود که آدم‌ها می‌‌‌‌‌‌‌‌آیند، رنج می‌کشند و می‌روند. حالا با دیدن این فیلم، من فکر میکنم، آدم‌هایی هم هستند که می‌آیند، عشق می‌ورزند و میروند. آدم‌هایی که تعریفشان درباره‌ی موفقیت را از بیرون نمی‌گیرند بلکه به سعادت فکر می‌کنند و به دنیای درونشان خیره می‌شوند تا راه مرحمت را در پیش بگیرند. تا آسان از کنار دیگری عبور نکنند و جواب معادلات پیچیده‌ی این دنیا را از راه‌های مشکل‌تر اما زیبا و دلپذیرتری بدست آورند.

"داستان ماری" فیلمی خوش‌ساخت، زیبا و تکان‌دهنده‌ (و برای من سنگین) است در مورد زندگی، نور، عشق، محبت و مرگ.

*. تشکر از مهدیار عزیزم بابت معرفی این فیلم.

**.داستان ماری (Marie's Story)ٰ، Jean-Pierre Améris، سینمای فرانسه، 2014.

  • ۳ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳
  • امیرحا فظ

دهباشی: خوشایندترین دوران فعالیت سیاسیتون چه دورانی بود؟روزهای پیروزی انقلاب؟!

یزدی: والامن دوره  ناخوشایندی رو به یاد ندارم. چون من ورودم به سیاست بر اساس میل، تمایل و اعتقاد خودم بوده و همه چیز برایم خوشایند.

دهباشی: حتی در روزهای  فرار یا زندان؟!

یزدی: (با لبخند) حتی در آن روزها.

*. از این مصاحبه

  • ۱ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۱
  • امیرحا فظ

سال‌ها قبل راهب یک صومعه که اسمش پام‌وه بود، درخت خشکیده‌ای را بر فراز کوهی استوار کرد. او از یکی از شاگردان جدیدش به نام یوآن کولوف خواست که هر روز این درخت را آبیاری کند. یوآن سال‌های سال هر روز صبح، وقت سحر، سطلی را پر از آب می‌کرد و با خود به کوه می‌برد و به درخت خشکیده آب می‌داد. غروب بود که به آن‌جا می‌رسید و بعد در تاریکی مطلق به دیر برمی‌گشت و به این ترتیب سه سال گذشت. در روزی دل‌انگیز وقتی یوآن از کوه بالا می‌رفت، متوجه شد که تمام شاخه‌های درخت شکوفه کرده است.

*:ایثار (The Sacrifice)ٰ، آندری تاکوفسکی، سینمای روسیه، 1986.

  • ۲ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۰
  • امیرحا فظ

یادم میاد کلاس سوم دبیرستان که بودم یه معلم کامپیوتر جوان داشتیم که تازه ازدواج کرده بود و  شور و شوق زیادی توی زندگیش داشت. مثل بقیه معلم‌ها نبود که همه‌ی بچه‌ها رو به یه چشم نگاه می‌کردند. واقعا خوب بود و درس‌های زیادی ازش گرفتیم. من علاقه‌ام به برنامه‌نویسی کامپیوتر رو تا حد زیادی مدیون به ایشان  و انگیزه‌هایی هستم که برای همیشه در وجود من به جا گذاشتند.

یکی از مهمترین تمریناتی که خیلی برای من عجیب بود و 3 نمره پایانی رو هم به آن اختصاص داده بودند این بود که هر کدام از بچه‌ها بایستی در مدت حدود یک ماه به این فکر کند که هدف او در زندگی چیست و آن را به صورت مکتوب به ایشان تحویل دهد. یادم میاد که اون سال من خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. واقعا هم اینطور بودم که نمی‌خواستم به خاطر نمره (مثل خیلی از بچه‌های دیگر) جملاتی سر هم کنم و به معلمم تحویل دهم.

گذشت و گذشت. الان که این کلمات را می‌نویسم، یک دفتر پاپکو قرمز بزرگ دارم که در آن اهداف زندگی، اهداف سالانه و جزئیات مهمترین اهدافم را یادداشت می‌کنم. هر سه ماه یکبار خیلی دقیق همه‌ی اهدافم را وارسی میکنم و آن‌ها را بروزرسانی می‌کنم.

چند روز پیش که یکی از مطالب جادی رو می‌خوندم، به این جمله برخورد کردم "اگر ندونی کجا می خوای بری هیچ وقت گم نمی شی". این جمله من رو تکون داد. یاد دوران دبیرستان افتادم. به این فکر کردم که نفس داشتن هدف توی زندگی، خودش میتونه در فرد ایجاد اضطراب کنه. واقعا توی این زندگی که سرشار از عدم‌قطعیت هست، توی این زندگی که آدم به هیچ عنوان از فردای خودش اطلاعی نداره ( البته این به ذات خودش چیز بدی نیست)، داشتن هدف اینکه مثلا من فلان چیز را تا فلان سال بدست بیاورم، واقعا استرس‌زاست.

بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که آدم باید توی زندگیش هدف‌ها و ارزش‌هایی رو دنبال کنه که اگر هر لحظه مرگ به سراغش اومد، ناکام از این دنیا نرفته باشه. فکر میکنم هر آدمی باید توی زندگیش یه مانیفست شخصی داشته باشه.  یعنی هدف‌هایی که از جنس رسیدن نیستند. هدف‌هایی که افق بیکران دارند و غرق شدن در آن‌ها برای انسان لذت‌بخش هست و لذتی که از آن‌ها ناشی میشه هیچوقت برای آدم تکراری نیست و نمیشه.

برای مثال برای خود من، هدف‌ها و ارزش‌هایی از جنس کمک به دیگری و اینکه از کنار درد و رنج دیگران به راحتی عبور نکنم، سعی کنم که دنیا رو (حتی به اندازه یک سر سوزن) به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنم، اینکه مواظب خودم باشم هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی و تا جایی که میتونم باری به دوش دیگران نباشم، آراسته باشم و با آراستگیم دنیا رو زیباتر جلوه بدم و این جور اهداف، همه میتوانند ضوابط و حد و حدودهایی باشند که با رعایت و مهم شمردن آن‌ها، اصل زندگی را به‌جا می‌آورم.

مابقی اهداف، مثلا گرفتن جایزه نوبل یا خرید فلان خانه و ماشین لوکس و ... به نظرم هدف‌های فرعی زندگی هستند که ما آدم‌ها متاسفانه آن‌ها را اصل قرار داده‌ایم. این هدف‌ها از جنس داشتن هستند. من فکر میکنم که رسیدن به اینجور اهداف گاهی اوقات نه تنها به ما آرامش نمیده بلکه آرامش ما رو هم سلب میکنه. البته، منظورم این نیست که نباید به کلی به این هدف‌ها فکر کنیم، بلکه منظورم اینه که نباید خودمان را برده این هدف‌ها کنیم. به عبارت دیگه، باید اهداف‌مان را آگاهانه انتخاب و دنبال کنیم.

پی‌نوشت: عکس رو به این خاطر گذاشتم که بگم  داشتن مانیفست شخصی برای زندگی خیلی مهمه. و  اینکه من کلا از مانیفست‌هایی که به طور عمومی چاپ می‌شوند استقبال نمی‌کنم.

  • امیرحا فظ

*.دو هفته پیش که رفته بودیم کوه، بعد از نزدیک به چهار ساعت راه رفتن در حالیکه فقط 5 دقیقه با قله فاصله داشتیم، مدیر گروه دستور داد که به علت وزش باد بالاتر نرویم. خیلی ها عصبانی شدند و شاکی بودند، اما من فقط لبخند میزدم.

**.این کلیپ رو مدت­ها پیش دیده بودم. خیلی من رو تحت تاثیر قرار داده بود. امیدوارم شما هم از دیدنش لذت ببرید. توی این کلیپ صحنه‌هایی از فیلم درخشان "درخت زندگی" هست و همزمان با آن سخنرانی آلن واتس پخش میشه. آلن واتس سعی میکنه که نحوه دیگری از زندگی رو خلاف آن چیزی که در مدرسه یا محیط اطراف به ما نشان داده شده، گوشزد کند. به نظرم این کلیپ کاملا با مفهوم کلی فیلم درخت زندگی سازگار و منطبق هست. برای خودم امیدوارم که بتوانم چنین نگاهی به زندگی داشته باشم.

***.ترجمه (خیلی غیرحرفه­‌ای! ) این کلیپ رو هم تقدیم می­کنم به صدیق عزیز که نور دله و کیمیای سعادت.

  • ۴ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۶
  • امیرحا فظ

بایزید را گفتند بزرگترین نشانه های عارف چیست؟ گفت: "این است که ببینی او را که با تو میخورد و مینوشد و می آمیزد و دادوستد میکند و دلش در ملکوت قدس است. این است بزرگترین نشانها"

دفتر روشنایی- محمدرضا شفیعی کدکنی

*. عکس مربوط است به سریال Lost. خالکوبی روی دست جَک این مضمون را دارد:

"از ما نیست، ولی در میان ما قدم میزند."

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۹
  • امیرحا فظ