چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

به حال هیچ کس
غبطه نمیخورم
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام.
عباس کیارستمی

۱۳ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

کریستین رنج بزرگ‌شدگی روح را نداشت و مایل نبود خود را در صحنه‌ی عظیم تاریخ به نمایش بگذارد. گمان می‌کنم که او ترجیح میداد طاقباز در میان سبزه‌ها دراز بکشد و به گذر ابرها نگاه کند (من حتی گمان می‌کنم که در چنین مواقعی شادی را درک می‌کرد، یعنی چیزی که شخصی با یک روح بزرگ شده از آن بیزار است. زیرا چنین شخصی در آتش خویشتن خویش در حال سوختن است و هیچوقت شاد نیست.)
جاودانگی- میلان کوندرا- ص278

لحظه‌نوشت: با تمام توان از زندگیت لذت ببر!

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۸
  • امیرحا فظ


در رمان بار هستی بخشی وجود دارد که در آن یکی از شخصیت­‌های زن، بنا بر شرایطی که در آن قرار دارد مجبور می­‌شود که در قسمت بار یک هتل نوشیدنی سرو کند. در یکی از روزها پسرکی به بار می­‌آید و به این شخصیت  زن علاقه­‌مند می­شود و سعی می­کند هر طور که شده سر صحبت را باز کرده و با او ارتباط برقرار کند. این شخصیت که ترزا نام دارد متوجه رفتار پسرک می­‌شود و زیاد او را تحویل نمی­‌گیرد. دست آخر این پسر که در جلب توجه ترزا موفقیتی بدست نمی­‌آورد، بلند می­‌شود و از او تقاضای شراب می­کند. ترزا هم از او تقاضای کارت شناسایی می­‌کند چون بر اساس قانون فروختن شراب به افراد زیر هجده سال ممنوع است. پسرک ناراضی هم بار را ترک می­‌کند و پس از گذشت مدتی کم،  دوباره به آنجا باز می­‌گردد. اینبار، در حالی که دهانش به شدت بوی شراب می­دهد از ترزا تقاضای  لیموناد می­‌کند.

(از اینجا به بعد را از متن کتاب نقل میکنم:)

ترزا گفت شما مست هستید!

پسر جوان نوشته­‌ای را که پشت سر ترزا روی دیوار آویزان بود نشان داد:

((فروش مشروبات الکلی به افراد کمتر از هجده سال اکیدا ممنوع است.))

در حالی که با دست به ترزا اشاره می­‌کرد گفت:

-          شما حق دارید که به من مشروب ندهید ولی هیچ جا نوشته نشده که من حق ندارم مست بشوم.

  • ۳ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۳
  • امیرحا فظ
اعتراف میکنم که از وقتی رمانهای میلان کوندرا را شروع کرده ام، از خواندن رمانهای باقی نویسندگان لذت چندانی نبرده ام و فقط آن کتاب ها را تمام کرده ام. برای همین خاطر تصمیم گرفته ام که کارهاش رو دوباره بخونم و باز هم و احتمالا بیشتر از قبل لذت ببرم.
  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۱
  • امیرحا فظ

مگر مستی نمی‌دانی،

که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی

جهانی را بشورانی/

مگر نشنیده‌ای دستان

ز بی‌خویشان و سرمستان

وگر نشنیده‌ای بستان

به جان تو که بستانی/

تو دانی

من نمی‌دانم

که چیست این بانگ از جانم

وزین آواز حیرانم،

زهی پرذوق حیرانی/

صلا مستان و بی‌خویشان

صلا ای عیش اندیشان

صلا ای آنک می‌دانی

که تو خود عین ایشانی

مولوی جان

  • ۳ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۵
  • امیرحا فظ

توی صف سلف پشت سرم بود. نمی شناختمش.

سلام کرد و پرسید: ادامه تحصیل توی ایران فایده ای هم داره؟

بهش گفتم بستگی به این داره که چجوری به زندگی نگاه کنی.

لبخند زد، گفت: جوابت برایم قانع کننده بود!

واجب شد عکسی که همیشه توی کیف پولم دارم رو نشونش بدم، بهش گفتم به نظرت این شکل چیه؟

اول خندید، بعد نگاهم کرد و گفت: فیل توی شکم مار بوآ؟! :)

*.عنوان و عکس: شازده کوچولو- ترجمه محمد قاضی.

  • امیرحا فظ

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند

نزار قبانی

  • ۱ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۷
  • امیرحا فظ

"به اعتقاد داستایوفسکی،

سعادت، موفقیت در زندگی نیست،

بلکه در شور ساده و صافی و صادقانه ای است که آن را جوشان می دارد،

ولو با غم توأم باشد."

از مقدمه سروش حبیبی بر رمان شبهای روشن

  • ۲ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۵
  • امیرحا فظ

*. در افسانه­ها آمده است که پرنده‌ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده‌ای بر زمین به پای او نمی‌رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه‌های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی‌گیرد. آنگاه همچنان که در میان شاخه‌های وحشی آواز سر می‌دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می‌شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می‌شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.

 آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد... باری آن افسانه چنین می‌گوید...

**. رالف عزیز، من درک میکنم، می‌دانم، می‌دانم. هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی‌تواند آن را نابود انگارد. حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم. فقط همین. همچون آن افسانه‌ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می‌رفت. چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود. ما می توانیم بدانیم کدام کارمان اشتباه است، حتی پیش از آنکه بدان کار بپردازیم، اما این آگاهی نه می تواند فرجام را تغییر بدهد و نه روی آن تاثیری بگذارد، مگر نه؟

هر کسی ترانه ی کوچک خود را می خواند و باور دارد که زیباترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده. ما خود خار سازیم و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شود. تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که درد بکشیم و به خود بقبولانیم که ارزشش را دارد.

***. رمان زیبای پرنده خارزار را به پیشنهاد یکی از دوستان، شروع کردم. انتهای فروردین بیشتر از چهار ماه می شود که این رمان زندگیم را با خودش درگیر کرده، دلم نمی آید تمامش کنم. عشق، خدا، جنگ، درد و رنج انسان و مرگ از مهمترین عناصری است که کالین مکالو در این رمان کلاسیک به خوبی به آنها پرداخته.

یکی از چیزهایی که در حین خواندن این رمان متوجه حضورش در عادات و رفتارم شدم، نمیدانم، اسمش را می‌گذارم "روانشناسی چشم‌ها". حالا که به انتهای رمان نزدیک شده ام، در زندگی روزمره ام انگار این چشم‌های افراد هستند که با من حرف می‌زنند.

کتاب را آهسته می‌خوانم، بلکه این عاشقانه زیبا دیرتر تمام شود...

  • ۲ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۲
  • امیرحا فظ