چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

۱۶ مطلب با موضوع «در حال و هوای عشق» ثبت شده است

*. چند سال پیش برای شرکت در سخنرانی مصطفی ملکیان به دانشگاه اصفهان رفته بودم. جایی در میان پرسش و پاسخ ها مصطفی ملکیان گفت (نقل به مضمون): من هر روز صبح عادت دارم که به حمام بروم. مویی هم دیگه به سرم نیست، ولی همین چهار تا شوید رو شونه بزنم! لباس آراسته بپوشم. چرا؟! چون دنیا باید با وجود من به جای زیباتری تبدیل بشه. نه اینکه من هم با ژولیدگی ام به زشتی های دنیا اضافه کنم.

**.  دیشب مصاحبه ای با احمد کیارستمی را می خواندم، گفته بود: "پدرم به شدت به نحوه لباس پوشیدن و آراستگیش دقت میکرد. یادم می آید وقتی بعد از ماه ها دیدمش و ریشم را اصلاح نکرده بودم، اولین جمله اش این بود که چرا اصلاح نکرده ای. کافی بود لباسم چروک باشد تا متلکی در این باره بشنوم."

***.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم  "حافظ"

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت/ تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست "اقبال لاهوری"

****. فکر میکنم که اگر سعی کنیم تم لبخند روی لب هامون باشه، میتونیم دنیای خیلی زیباتری رو تجربه کنیم.

*****.

عکس و آهنگ: Amelie- Yann Tiersen

 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۸
  • امیرحا فظ

شخصی که اینجا مینویسد،

فردی است که من دارد به او نزدیک و نزدیکتر میشود،...

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۷
  • امیرحا فظ

یادم نیست کجا از کیارستمی خوانده یا شنیده بودم که گفته بود، فیلمهایی که تماشاگر را سر جایش میخکوب میکند، اشکش را در می آورد و یا با احساساتش بازی میکند را دوست ندارد. به نظر کیارستمی فیلم باید تا جایی که میتواند به واقعیت زندگی افراد نزدیک باشد تا تاثیرگذار واقع شود.

به نظرم همه ی فیلم های کیارستمی تلاشی است برای اینکه نحوه ی دیگری از نگاه به واقعیت ارائه شود. منظور کیارستمی اینست که واقعیت (یعنی نگاهی که اکثر ما به چیزها داریم) هم واقعیت ندارد. واقعیت چیزی به جز نحوه نگاه ما به زندگی نیست و به طور تمام و کمال ساخته ذهن ماست. واقعیت چیزیست در شمار همه ی آنهایی که می توانیم تغییرشان دهیم.

واقعیت اینست که میتوان در زیر درختان زیتون، درست همان جایی که زلزله آمده به دنبال عشق دوید و به داستان عشق حسین به طاهره گوش سپرد. می توان آدم هایی را دید که آدرسی ندارند و از صدای ماشین بدشان می آید و آدرسشان را پشت درخت اعلام میکنند.

میتوان به واژه پلاستیک به طرز خنده آوری گفت "پالاستیک" تا واقعیت دردناک نداشتن سرپناه برای یک تازه عروس و داماد تحت الشعاع قرار بگیرد.

و میتوان حسین را ده بار به آن بالا فرستاد و تیم فیلم برداری و همه بیننده های فیلم را سر کار گذاشت، تا او فرصتی پیدا کند و از عشقش به طاهره بگوید تا بلکه بتواند دل او را نرم کند.

بشنوید- موسیقی متن فیلم زیر درختان زیتون- دومینیکو چیماروزا


  • ۰ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۱
  • امیرحا فظ

بارها روییدم
بارها پژمردم
تا بیاساید عشق،...

مجتبی کاشانی


* بشنوید، شعر تصویر عشق- سروده مجتبی کاشانی- با صدای پرنیان از وبلاگ شفا


  • ۱ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۰
  • امیرحا فظ

به دو‌راهی که رسیدیم، تقریبا چهار ساعت راه رفته بودیم. مجبور بودیم صبر کنیم تا همه بچه ها برسند. طبق معمول حمید آخر همه می‌آید. او پشتیبان و مدیر گروه است. وقتی که او آخر می‌آید یعنی اینکه هیچ کس نمی‌تواند در میانه راه از گروه جدا شود. به هر ترفندی بچه ها را بالا می‌کشد. حمید از راه می رسد. چپ یا راست؟ شک دارد، در یک لحظه تصمیمش را میگیرد، می‌گوید که باید از چپ برویم.

راه را اشتباه انتخاب کرده ایم! تقریبا یک ساعتی مسیرمان دورتر می‌شود. اما چه اشتباه خوبی، بعد از نیم ساعت پیش‌روی وارد یک دره می‌شویم. یک جای بکر و زیبا. صدای آواز پرنده‌ها، صدای باد و صدای آب. بی‌شک بهشت باید جایی شبیه به اینجا باشد،..

  • ۴ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۱
  • امیرحا فظ

کوهنوردی یک روش زندگی است. روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود. روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می‌رود. راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی‌دهند و ایشان را نیازی به سوت و کف مشوقان درقله نیست. ناجی بی‌منت یکدیگرند. گروه می‌سازنند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود. مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد. قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق. عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست. کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست. به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است. ... 

"ادموند هیلاری - نخستین فاتح اورست"

پی‌نوشت: مطلب را از اینجا برداشتم. 


  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۵
  • امیرحا فظ

*. در افسانه­ها آمده است که پرنده‌ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده‌ای بر زمین به پای او نمی‌رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه‌های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی‌گیرد. آنگاه همچنان که در میان شاخه‌های وحشی آواز سر می‌دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می‌شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می‌شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.

 آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد... باری آن افسانه چنین می‌گوید...

**. رالف عزیز، من درک میکنم، می‌دانم، می‌دانم. هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی‌تواند آن را نابود انگارد. حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم. فقط همین. همچون آن افسانه‌ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می‌رفت. چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود. ما می توانیم بدانیم کدام کارمان اشتباه است، حتی پیش از آنکه بدان کار بپردازیم، اما این آگاهی نه می تواند فرجام را تغییر بدهد و نه روی آن تاثیری بگذارد، مگر نه؟

هر کسی ترانه ی کوچک خود را می خواند و باور دارد که زیباترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده. ما خود خار سازیم و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شود. تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که درد بکشیم و به خود بقبولانیم که ارزشش را دارد.

***. رمان زیبای پرنده خارزار را به پیشنهاد یکی از دوستان، شروع کردم. انتهای فروردین بیشتر از چهار ماه می شود که این رمان زندگیم را با خودش درگیر کرده، دلم نمی آید تمامش کنم. عشق، خدا، جنگ، درد و رنج انسان و مرگ از مهمترین عناصری است که کالین مکالو در این رمان کلاسیک به خوبی به آنها پرداخته.

یکی از چیزهایی که در حین خواندن این رمان متوجه حضورش در عادات و رفتارم شدم، نمیدانم، اسمش را می‌گذارم "روانشناسی چشم‌ها". حالا که به انتهای رمان نزدیک شده ام، در زندگی روزمره ام انگار این چشم‌های افراد هستند که با من حرف می‌زنند.

کتاب را آهسته می‌خوانم، بلکه این عاشقانه زیبا دیرتر تمام شود...

  • ۲ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۲
  • امیرحا فظ

 

به خودم قول داده بودم امسال در مورد موضوع ازدواج به طور جدی فکر کنم و با خودم در این باره به نتیجه ای برسم. در خیلی از موارد  وقتی در خوابگاه با دوستان صحبت میکنیم این موضوع به قولی نُقل کلام میشود. به واسطه سن پایین ترم نسبت به هم اتاقی های عزیز که دو نفرشان  متاهل هستند، همیشه توصیه هایی به من می شود. دوست داشتم یک سری از موضوعاتی که به آنها فکر کردم را برای جمع بندی خودم در اینجا عنوان کنم. این میتواند اوبین پست من در این مورد باشد.

اسمش را سرنوشت یا تقدیر یا هر چیز دیگری بگذاریم در هر صورت من در ایران و در دهه شصت متولد شده ام. جایی که در آن کودکان دختر و پسر را از همان سال ابتدای آموزش از هم دور نگه میدارند. زمانی هم به دانشگاه رفتم که یکی از بزرگترین دغدغه مسئولان جدا کردن دانشجویان دختر و پسر در کلاس های درسی بود. در چنین شرایطی ارتباط با جنس مخالف همیشه برای من مثل یک تابو مطرح شده است. کاری که اگر همکلاسی هایم آن را انجام میدادند، مجبور بودم با دید دیگری به آنها نگاه کنم. نمیدانم جوانی به سن و سال من که در کشور دیگری به دنیا آمده، اصلا توانایی باور چنین حرف هایی را داشته باشد یا نه. حداقل خوبیش اینست که دوستانی داشتم که به خوبی و به راحتی میتوانستند این حرفها را درک کنند. بعدتر در موردشان خواهم نوشت.

در این باره اولین سوالی که همیشه برایم مطرح بود، این بود که اصلا چرا آدم ها ازدواج میکنند؟ یا اینکه به طور کلی چرا جنس های مخالف نسبت به همدیگر گرایش پیدا میکنند؟ جوابی که اکثر اطرافیان به من میدادند در نهایت به مقصد پاسخ گویی به نیازها و تمایلات غریزی و مخصوصا جنسی انسان ختم می شد. من همیشه با آدم هایی که برای این قضیه سهم زیادی قائل می شدند، مشکل داشته ام و دارم. به گمانم اولین قدم در این راه برای من، درک تفاوت دو مقوله نزدیک و مربوط به اسم عشق و ازدواج است. همه انسانها دوست دارند که دوست داشته شوند و این یک نیاز ذاتی است. جان آرمسترانگ در کتاب "شرایط عشق" عنوان می کند که گرایش به عشق ریشه در طبیعت وجود آدمی دارد. انسان تنهاست و میداند که یک روز میمیرد. او به دنبال راهکاریست که با آن قادر شود با این بار هستی، راحتتر کنار بیاید. راستش نیاز به عشق را میتوانم بفهمم اما نیاز به ازدواج را نه. مگر اینکه تمام انتظاراتمان از عشق را در ازدواج خلاصه کنیم. در جهان سومی که ما در آن زندگی میکنیم، متاسفانه چنین اتفاقی افتاده است. در ایران امروز برای عده کثیری ازدواج یعنی پاسخگویی به یکی از نیازهای اولیه انسان، یعنی نیاز جنسی و برای عده خوش باور دیگری، یعنی ورود عشق به زندگی، یعنی کسب خوشبختی برای همه عمر! 


  • امیرحا فظ