چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

به حال هیچ کس
غبطه نمیخورم
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام.
عباس کیارستمی

۳۳ مطلب با موضوع «لحظه» ثبت شده است

دارد کم‌کم باورم می‌شود که خیلی از آدم‌ها برای هیچ هدفی به غیر از تولیدمثل به این دنیا نیامده‌اند. نیازهایشان دقیقا همان نیازهای طبقه اول از هرم مازلوست. قانونشان و اخلاقشان هم همان چیزیست که در جنگل برقرار بوده است. حالا دیگر آنقدر توقعم و انتظارم را از دیگران پایین آورده‌ام که می‌توانم با دیدن کوچکترین محبت یا از خودگذشتگیِ آن‌ها به وجد بیایم،...

  • امیرحا فظ

ساعت‌ها سخنرانی می‌کند، او قادر است برای انواع مشکلات سیاسی مملکتی و جهانی راه حل پیدا کند. اما بعید می‌دانم که بلد باشد؛ یک "دوستت دارمِ" ساده را به همسرش بگوید.

  • امیرحا فظ

یکی از مهمترین نقاط ضعف من در بخشیدن آدم‌هاست. همین کافیست که شخصی یکبار دروغ بگوید یا کاری خلاف اخلاق انجام دهد، تا در نظر من هبوط کند به خیل بسیارها (که خودم هم یکیشان هستم). البته، در زندگی شخصی خودم چند نفری را می‌شناسم که حقیقتا اینگونه نبوده‌اند.

  • امیرحا فظ

روزی خواهد رسید که من به جنگ با شماره‌ها خواهم رفت و در خانه‌ای زندگی خواهم کرد که ساعت در آن جایی نداشته باشد و کتابهایی خواهم خواند که صفحه‌هاشان شماره نداشته باشند و،... 

  • امیرحا فظ

تقصیر خودم نیست، دیگر محیط خانه را تاب نمی‌آورم. هر وقت به خانه برمی‌گردم، وارد اتاقم که می‌شوم وسایلی را میبینم که برای من نیستند. مثلا (بعد از گذشت چند سال) جالباسی اتاق من به یک جالباسی عمومی تبدیل شده و انگار هر کسی حق دارد لباس‌هایی که کمتر از آن‌ها استفاده می‌کند، آنجا بگذارد. یا کتابخانه‌ای که کتاب‌هایش به هم ریخته‌اند یا نیستند و همیشه من باید مرتبشان کنم. یا جزوه‌های مادرم که همیشه باید از روی میز جمعشان کنم و تحویلش دهم.
روزهایی که من به خانه میروم، مادرم خوشحال می‌شود، حتما غذای مورد علاقه‌ام را درست می‌کند. در روزهای بعد هم سفره را زیبا می‌چیند و غذا را با دقت بیشتری آماده می‌کند. و من فکر میکنم که شاید مهمانی به خانه‌مان آمده باشد. آخر، قبل‌تر ها که در خانه بودم، مادرم بعضی روزها غذا درست نمی‌کرد، میگفت تخم‌مرغ در یخچال هست یا امروز می‌توانید غذای نذری که از هفته پیش در یخچال مانده، بخورید؛ حیف است بریزیم دور!
امروز به این فکر میکردم که سنم بالا رفته است، دیگر نمی‌توانم به خانه برگردم. حرف‌های پدر و مادرم برایم نا آشناست، با محیط دیگری خو گرفته‌ام. استقلال را تجربه کرده‌ام و فهمیده‌ام که اینگونه میتوانم آزادی بیشتری داشته باشم. اما چه کنم که مادرم این‌ها را درک نمی‌کند.

  • ۵ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۸
  • امیرحا فظ

دهباشی: خوشایندترین دوران فعالیت سیاسیتون چه دورانی بود؟روزهای پیروزی انقلاب؟!

یزدی: والامن دوره  ناخوشایندی رو به یاد ندارم. چون من ورودم به سیاست بر اساس میل، تمایل و اعتقاد خودم بوده و همه چیز برایم خوشایند.

دهباشی: حتی در روزهای  فرار یا زندان؟!

یزدی: (با لبخند) حتی در آن روزها.

*. از این مصاحبه

  • ۱ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۱
  • امیرحا فظ

به نظرم جشن فارغ‌التحصیلی یکی از غمناک‌ترین اتفاقاتی هست که امکان داره در زندگی هرکس رخ بده. چطور میتونند آدم‌هایی که چند سال در کنار هم زندگی کرده‌اند و خاطرات مشترک تلخ و شیرین فراوان دارند، جداشدنشان از همدیگر را جشن بگیرند. شاید هم آدم‌ها اسم جشن را انتخاب می‌کنند که در سایه‌ی ظواهر، تلخی نهان شده در پشت این قضیه را پنهان کنند.

  • امیرحا فظ

رودخانه‌ای هست که از دور می‌آید و تا انتهای هستی کشیده می‌شود. از آب می‌پرسم که تو را آیا ندیده است؟ از درختان که شکوفه می‌دهند و از نسیم که خواب ناز غنچه را بر هم نمی‌زند. تو خویشاوند صبحگاهان شاخه‌ی گلی هستی که در کنار رود می‌روید. سراغت را از خواب نوشین جیرجیرک ها می‌گیرم. از برگ هایی رقصان که با وزش نسیم، شادترین لحظات را نقاشی می‌کنند. می دانم که هنوز لبخند می‌زنی، این را از رنگین کمانی شنیدم که تا افق کشیده شده است. با این همه، گاهی نگرانت می‌شوم. دلتنگ می شوم از این همه فاصله، از این همه بی‌تویی. از این که آن چشمه، رنگ چشمان ترا تکرا نمی‌کند. از دردهایی که درمان نمی شوند. از کوهستانی که تو را تکرار نمی کند. از این همه بودن، و باز هم بودن، بی آن که باشم. بی آن که باشی.

دفتر عشق

*دلم برای نویسنده این وبلاگ خیلی تنگ شده.

  • ۱ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
  • امیرحا فظ