چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

...،در ره دل، چه لطیف است سفر

چیز دیگر

عاشق، جهان را آن گونه که ‏می‌پسندد، باز تعریف می‌کند.‏

۲۷ مطلب با موضوع «لحظه» ثبت شده است

به نظرم جشن فارغ‌التحصیلی یکی از غمناک‌ترین اتفاقاتی هست که امکان داره در زندگی هرکس رخ بده. چطور میتونند آدم‌هایی که چند سال در کنار هم زندگی کرده‌اند و خاطرات مشترک تلخ و شیرین فراوان دارند، جداشدنشان از همدیگر را جشن بگیرند. شاید هم آدم‌ها اسم جشن را انتخاب می‌کنند که در سایه‌ی ظواهر، تلخی نهان شده در پشت این قضیه را پنهان کنند.

  • امیرحا فظ

رودخانه‌ای هست که از دور می‌آید و تا انتهای هستی کشیده می‌شود. از آب می‌پرسم که تو را آیا ندیده است؟ از درختان که شکوفه می‌دهند و از نسیم که خواب ناز غنچه را بر هم نمی‌زند. تو خویشاوند صبحگاهان شاخه‌ی گلی هستی که در کنار رود می‌روید. سراغت را از خواب نوشین جیرجیرک ها می‌گیرم. از برگ هایی رقصان که با وزش نسیم، شادترین لحظات را نقاشی می‌کنند. می دانم که هنوز لبخند می‌زنی، این را از رنگین کمانی شنیدم که تا افق کشیده شده است. با این همه، گاهی نگرانت می‌شوم. دلتنگ می شوم از این همه فاصله، از این همه بی‌تویی. از این که آن چشمه، رنگ چشمان ترا تکرا نمی‌کند. از دردهایی که درمان نمی شوند. از کوهستانی که تو را تکرار نمی کند. از این همه بودن، و باز هم بودن، بی آن که باشم. بی آن که باشی.

دفتر عشق

*دلم برای نویسنده این وبلاگ خیلی تنگ شده.

  • ۱ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
  • امیرحا فظ
کریستین رنج بزرگ‌شدگی روح را نداشت و مایل نبود خود را در صحنه‌ی عظیم تاریخ به نمایش بگذارد. گمان می‌کنم که او ترجیح میداد طاقباز در میان سبزه‌ها دراز بکشد و به گذر ابرها نگاه کند (من حتی گمان می‌کنم که در چنین مواقعی شادی را درک می‌کرد، یعنی چیزی که شخصی با یک روح بزرگ شده از آن بیزار است. زیرا چنین شخصی در آتش خویشتن خویش در حال سوختن است و هیچوقت شاد نیست.)
جاودانگی- میلان کوندرا- ص278

لحظه‌نوشت: با تمام توان از زندگیت لذت ببر!

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۸
  • امیرحا فظ

در تاریکی، ماه دیدنی تر است،...

  • ۲ نظر
  • ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • امیرحا فظ

مگر مستی نمی‌دانی،

که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی

جهانی را بشورانی/

مگر نشنیده‌ای دستان

ز بی‌خویشان و سرمستان

وگر نشنیده‌ای بستان

به جان تو که بستانی/

تو دانی

من نمی‌دانم

که چیست این بانگ از جانم

وزین آواز حیرانم،

زهی پرذوق حیرانی/

صلا مستان و بی‌خویشان

صلا ای عیش اندیشان

صلا ای آنک می‌دانی

که تو خود عین ایشانی

مولوی جان

  • ۲ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۵
  • امیرحا فظ

مامان امروز صبح از مسافرت برگشت. بیرون داره برف میاد و بوی کوفته برنجی فضای خونه رو گرفته. فعلا نمیتونم روی مطالعه ام تمرکز داشته باشم...

  • امیرحا فظ
بسیار برایم پیش می آید که ناخودآگاه تحت تاثیر حرف های دیگری قرار میگیرم. (هر چقدر هم آدم بخواهد خودش را با دیگری مقایسه نکند، نمیشود. آدم حداکثر میتواند خودش را تغییر دهد. تغییر دیگران حداقل از عهده من یکی خارج است.) دیگران می آیند و ناخودآگاه و در اکثر موارد ناخواسته به ما اضطراب و استرس وارد میکنند.
نقل قولی است از سنت آگوستین که میگوید: "این گناه است که شخصی را بر پایه شغل او قضاوت کنیم." من فکر میکنم که میشود از این حرف حتی اینطور استنباط کرد که به هیچ عنوان کار درستی نیست که خودمان را با دیگری (حتی بغل دستیمان) مقایسه کنیم.


  • امیرحا فظ

شعر، نشان‌دادن کیفیت‌های انسانی است. اگر تابلویی ببینید که شخصیت انسان یا غم او را خوب به تصویر کشیده سفری به اعماق خود خواهید داشت. اگر در شعری از شجاعت بخوانید، درون شما گویی بیدار می‌شود و به اعماق انسانی خود بازمی‌گردید. انگار کسی یادش رفته باشد نگریستن را و در زندگی روزمره خوب نگاه نکند و چیزها را نبیند و کسی بیاید از خوب نگریستن، از لایه‌های عمیق‌نگریستن و کشف‌کردن سخن بگوید. خب هر چه به توانایی‌هایمان نزدیک شویم زندگی معنادارتر و شیرین‌تر می‌شود. آدمی که مثل کورها روز را شب می‌کند چه می‌کند برای خودش؟

برگرفته شده از: گفت و گوی سارا محمدی اردهالی با رضا مهدوی. لینک

  • امیرحا فظ